عبدالله مستوفى

458

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مقاله‌نويسى بر ضد مرنار و خزانه‌دارى يكى از عايدات روزنامه‌نگارى شد ، مرنار كه تا اينوقت جز گاهگاه از طرف جناب آقاى سيد ضياء الدين طباطبائى وكيل امروزهء مجلس شوراى ملى و مدير آن روز روزنامهء رعد آن هم براى مصلحتهاى خصوصى كسى سر بسرش نميگذاشت بلكه خود او بوسيلهء حاجيان ارمنى مدير مطبعهء بسفور رساله‌ها و مقالاتى برضد هيئت دولت منتشر ميكرد و هيچكس جرأت نداشت از تهمتهاى او تكذيبى بكند ، كارش به جائى رسيد كه هدف حملهء تمام روزنامه‌ها گرديد . خيلى اتفاق ميافتاد كه در عبور از خيابان ميديدم كسى نزديك من آمده ، با كمال ادب . از موضوعى راجع بمرنار و عمليات خزانه‌دارى سؤالى مىكند . البته حقايق را بى كم‌وزياد به او ميگفتم ، فردا ميديدم در يكى از روزنامه‌ها بىاينكه اسمى از منبع اين اطلاع برده باشد ، مقاله‌اى درآمده است كه نتيجهء همان چند دقيقه مذاكره با من است . بسا اتفاق ميافتاد كه شخصى مقالهء ساخته و پرداختهء خود را نزد من ميآورد و از من خواهش تصحيح آن را ميكرد ، منهم غلطهاى فنى كه در آن مييافتم شفاها به او ميگفتم . فردا عين مقاله در يكى از روزنامه‌ها منتشر شده بود . گاهى مدير ارشاد از رقابت سايرين و سكوت روزنامهء خود شكايت ميكرد ، موضوعيرا شفاها نقرير ميكردم و او خود مقاله‌اى ترتيب ميداد كه از سايرين عقب نماند . تاجگذارى رسمى سلطان احمد شاه بيست و هشتم شعبان سال 1332 مطابق روز ولادت سلطان احمد شاه و سال هيجدهم ولادت او و بنابراين روز تاجگذارى رسمى بود . گذشته از جشن معمولى سلطنت‌آباد ، در دربار و مجلس شوراى ملى هم جشن‌هائى برپا شد . مرا هم با اينكه هيچ سمت رسمى نداشتم در تمام اين مجالس دعوت كرده بودند . مرنار هم البته همه‌جا بود . برخورد ما دو نفر كه ناگزير دماغ‌بدماغ پيش ميآمد ، مضحك بود . من هميشه صورتم را از مواجههء با او ميگرداندم و ميگذشتم . ساير بلژيكيها كه جلو ميآمدند ، انسانيتى ولى خيلى خشك رد وبدل ميشد . معمولا اينطور پيش‌آمدهاى جشنى سبب تغيير موضوع در روزنامه‌ها مىشود ولى مردم بقدرى از مرنار عصبانى بودند كه بعد از سه روز جشن و چراغانى و اشتغال بتماشاى تشريفات تاجگذارى شاه جوان تجديد مطلع كردند و با شدت بيشترى ضديت با خزانه‌دارى را دنبال نمودند . تكليف آشتى از طرف مرنار يكروز حاجى فخر الملك از من خواهش كرد براى كاريكه با من دارد بديدار او بروم ، بدزاشوب رفتم ، به من گفت : « از كار شاه‌آباد كرمان خالصهء انتقالى كه در روزهاى آخر عمر خود مظفر الدين شاه به من بخشيده و تاكنون به تصرف من نداده‌اند ، خبر دارى ؟ » گفتم : « بلى » گفت : « من براى اصلاح اين كار از مرنار وقت خواسته بودم ، به من وقت داد نزد او رفتم ، حرفهاى مرا با دقت تمام شنيد ، اين شرح را بادارهء مربوط دستور داد .