عبدالله مستوفى

413

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

داشت و بعلاوه در همين يك مشت ، گذشته از چند كلوخ ريزه دو سه ريك درشت به وزن نيم نخود در آن بود . مرنار كه تا اين وقت ساكت مانده بود گفت : « اين‌كه قلوه‌سنگ هم ميانش دارد ! . » بعد بمرنار گفتم اينست گندم و آردى كه ما بخورد مردم ميدهيم ، حالاست كه ميتوانم بگويم نانواهاى من مردم شرافتمندى هستند كه از اين آرد و بار ، باز نان نسبة بهترى بمردم ميدهند . آقاى بيدوى عزيز ! اميدوارم حالا كمدىباز را شناخته باشيد . رنگها همه برافروخته و چشمها همه برق ميزد ولى با جهات مختلف . ايرانيها از اينكه هموطنان آنها گرفتار خوردن اين كثافتها هستند عصبانى بودند ، ولى بلژيكيها از اينكه باصطلاح استعمارى خودشان يكنفر « بومى » اينقدر جرى و متهور باشد كه در مقابل جماعت ، تقلب يكنفر « آقاى اروپائى » را اگرچه بلژيكى نيست ولى درهرحال اروپائى است واضح و روشن كند . من در اين روز اين دو برق را كه يكى بر له و ديگرى بر عليه من بود ، به خوبى در چشمها ميديدم . چون ديگر اشتهاى خوراكى براى كسى باقى نمانده بود سرها به زير افتاده به سمت درشكه آمده نشستيم و بمنزلها برگشتيم ، ولى بيدو همچنان بر سر كار خود باقى و آردهاى نانوائى به همان بديها بود كه بود . دو سه روز بعد كه نزد مرنار رفته بودم ، پرسيد : « آردها بهتر نشده است ؟ » گفتم : « ده نه همانهاست كه ديده‌ايد . » گفت : « من مفتش فرستاده‌ام » گفتم : « مفتش شما يا فهم تفتيش ندارد و يا بملاحظهء همقطارى ماست مالى مىكند . بالاخره مشغول كارهائى مىشود كه خارج از تفتيش اوست ، ولى من نميدانم ما را بادارهء نان شهر چكار است ؟ » گفت : « ميخواهيد بگوئيد بعد از اينهمه زحمت و تجربه ، اين كار را رها كنيم ؟ ! » گفتم : « لا محاله مرا از اين كار نجات بدهيد ، من رئيس ماليات مستقيم هستم ، مرا با نانوائى چكار ؟ يكروز در دفتر شما با حضور متين السلطنه در ضرابخانه يك پيش‌بينى كردم ، برحسب تصادف پيش‌بينى من بوقوع پيوست . شما هم گرفتار شده بوديد ، مجبور بودم براى حفظ حيثيت اداره و رفاه عامه فداكارى كنم . امسال سال خوبى است ، كار نان خودبخود بهتر از اين نوع اداره كه نمونهء آن را پريروز ديديم خواهد گشت . شما هم بآبرومندى سال بدى را ورگذار كرده‌ايد و نمايش خود را داده‌ايد . چه حاجت بتعقيب اين كار داريد ؟ درهرحال مرا معاف كنيد . » گفت : « غير از شما كسى را نداريم . » گفتم : « با اين انبار شما و اين آرد و بار ، از من چه برميآيد ؟ خواهيد ديد كه از اين تفتيش هم نتيجهء معكوس خواهيم گرفت . » پوست خربزه جمهورى صلاح نديده بود كه بوسيلهء يكنفر بومى يكنفر اروپائى مخذول شود . بيدو سابقا رئيس ماليهء قزوين بود ، بعد از اين تفتيش او را بيكى از ولايات فرستادند كه از جلو نظر آنها كه در آن روز تقلب و شارلاتانى او را مشاهده كرده بودند دور و مشغول همين قماش كارهاى خود باشد . ادارهء انبار تحت امر و نظر رئيس ماليات غيرمستقيم بود ، اين آقا بامر مرنار مفتش فرستاده و اين مفتش محل آب شدن آشغالهائى را كه بگندم ميزدند يا بهتر بگويم از گندم خارج نميكردند ، پيدا كرده و چندين فقره قبض حوالهء جنس خريدارى جهت انبار را كه در خارج