عبدالله مستوفى

406

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

در اين كار بينظر نيستند . اگر اينطور است و حدسم مطابق با واقع است ، به من محرمانه بفرمائيد من خودم را از اين كار بر كنار ميكنم . يقين بدانيد كه هركس بجاى من بيايد ، چون اطلاع و بىطمعى مرا ندارد قهرا كارش خراب خواهد شد . آنوقت شما بر او و بر مرنار بتازيد و كار خود را بسازيد . اگر هم مطلب غير از اين است ، به من بفرمائيد كه مقصود از اين مداخله چيست ؟ خودتان خوب ميدانيد كه : « ميخ دوفاق به زمين فرو نميرود » و نانواها دزدانى هستند كه پى بازار آشفته ميگردند از خدا ميخواهند « ماما دو سه تا بشود تا سر طفل نان را كج از تنور دربياورند « 1 » » شاهزاده ده دوازده ثانيه بعد از اين بيانات من ساكت ماند ، مثل اين بود كه پى جواب ميگردد ، بالاخره سر بلند كرده گفت : « كه شما تصور كرده‌ايد كه من سر پيرى بفكر اين هستم كه از نان بيوه‌زن و پيرزن بخورم ؟ ! ! » گفتم : « پس اين مداخلات در كاريكه مىبينيد بدون هيچ نقص گردش منظم خود را دارد براى چيست ؟ » گفت : « من نبايد از كار نان شهر خبردار باشم ؟ » گفتم : « چرا ! ولى بوسيلهء من » گفت : « شما تحت امر من نيستيد . » گفتم : « اگر حاضر باشم بهتر از آنها كه تحت امر مستقيم حضرت اقدس و الا هستند خود را تحت اوامر شما بياورم چطور ؟ من حاضرم خود را از طرف شما در اين كار بدانم ، هر يكى دو شب يك بار خدمت برسم ، اوامرتان را در كار نان بشنوم و اجراء كنم ، نمونهء نان هر شب براى من مىآورند بعد از تفتيشات عين آن را براى حضرت و الا بفرستم . باقى ماند يك موضوع كه من خواسته باشم بر شما تعميه كنم ، خانوادهء ما را مىشناسيد ، هيچ‌يك اهل اين خرده‌كاريها نبوده و نيستيم ، من در اين خاصيت خانوادگى از همه آنها سرم ، خون پدرم كاملا در رگهاى من جريان دارد . رنگ تزوير پيش ما نبود * شير سرخيم و افعى سيهيم حضرت و الا ! مرا از خود بدانيد و با من صاف راه برويد ضرر نخواهيد كرد » شاهزاده چاى تازه‌دم و قليان خبر كرد و در جواب من شروع كرد بنقل قصه‌هائى از خانواده و بخصوص از پدرم كه من خود از آنها بهتر مسبوق بوده و بعضى از آنها را در اين كتاب نوشته‌ام . وقتى ميخواستم برخيزم ، گفت : « من ميسپارم ديگر كسى در دكانها نرود ، با كمال دلگرمى مشغول كار خود باشيد . » گفتم : « در حقيقت بعد از اين امر شفاهى آخرى حضرت و الا و از اين ساعت ببعد است كه من رئيس ارزاق اين شهرم . » شاهزاده حظ كرد و بر خلاف عادتش دست محكمى به من داد و از هم جدا شديم . فردا صبح پيش مرنار رفتم . گفت : « ديشب با شاهزاده وزير داخله چه كرديد ؟ » گفتم : « آشتى كرديم » گفت : « مأمورين خود را پس خواهد كشيد ؟ » گفتم : « شايد در اين ساعت امر خود را در اين زمينه برئيس نظميه داده باشد و امروز بعد از ظهر مفتشين ما از داشتن موى دماغ فارغ باشند . » گفت : « بچه شرايط ؟ » گفتم : « تقريبا هيچ ! من بايد نان پاره‌هائيكه آخر شب برايم مىآورند ، جهت تغذيهء سگهاى شاهزاده بفرستم و هفته‌اى يكى دو شب هم در حاشيهء مجلس او نشسته گزارش شفاهى از كارنان به او بدهم . » خنديد و گفت : « خوب ارزان

--> ( 1 ) - اقتباس از مثل معروف : « ماما كه دو تا شد سر بچه كج درميآيد »