عبدالله مستوفى

385

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

دندانى كه براى يك دهن ساخته‌شده است ، براى آن متناسب باشند . اين شيشه اماله‌هاى دوپولى را كه بعنوان صحت عمل خود را سربار جامعه كرده و چون كارى براى جامعه نميكنند همان حقوقى كه ميگيرند يكنوع دزدى است ، دور بيندازيد و على الدوام مشغول ديده‌بانى باشيد و هركس سرسم رفت ، از هر طبقه‌اى كه هست لاى دست « شيشه اماله » هاش بفرستيد . سى چهل سال شوخى كافى است ، چندى هم جدى باشيم . سر خرمن و كم‌نانى ! گفتيم خزانه بضرابخانه منتقل و من شميران رفته بودم ، اوائل سرطان و بحبوحهء خرمن ورامين بود ، يكروز از شهر خبر آوردند كه در دكانهاى نانوائى ازدحام زياد شده و اكثر مردم شهر نان گيرشان نيامده است . سر خرمن و كم‌نانى ؟ چيز عجيبى است ، پس در زمستان و راه‌بندان چه خواهد شد ؟ آن روزها مثل اين چند سالهء اخير نبود كه مردم عادت كرده ، بىنانى را آن هم در سر خرمن مشاهده كنند و ساكت بنشينند . بخصوص كه متصدى كار نان هم مرنار است كه ميدانيم خيلى مردم از او دلخوشى ندارند . حاجى محتشم السلطنه ( جناب حسن اسفنديارى ) تازه از وزارت ماليه بوزارت داخله منتقل شده بود ، بازاريها نزد او و هيئت وزراء رفته هياهو راه انداختند . اين ظاهر امر بود ، اما باطن امر اين بود كه دو نفر نانواباشى با رئيس ادارهء خود ، متين السلطنه ، ميخواستند از سر خرمن گندم از انبار بگيرند در صورتى كه گندم انبار هميشه براى آخر سال بايد بماند و نان سر خرمن بايد از گندمى كه گندم‌دارها بميدان ميريزند راه بيفتد . چون مرنار نميخواسته است گندمهاى خالصه و اربابى تهران را به اين زودى مصرف كند ، نانوا باشيها اين كم‌نانى مصنوعى را ايجاد كرده بودند كه زودتر بار خود را ببندند . متين السلطنه هم كه يا با آنها همدست بود ، يا اصلا اهل اين حسابها نبود و مرنار هم در اين امر از او برّاتر نبود . خلاصه بعد از يكى دو سه روز كم نانى و قيل‌وقال ، بالاخره مرنار تن به قضا داد و امر كرد از گندمى كه از بلوكات چهارگانهء تهران به انبار ميآيد ، روزى سيصد خروار براى نان شهر البته بقيمتى كه با قيمت نان متناسب باشد ، تحويل دو نفر نانواباشى داده شود . معلوم است به مجرد صدور اين امر بحران رفع و نان فراوان شد .

--> سركردهء شكست خورده و شاهزادهء سبكسر كه سبب قتل برادر پادشاه هم شده است ، يكى از صحنه‌هاى بسيار زيباى شاهنامه و شاهكار آن اين چند شعر ، بخصوص شعر آخر آنست كه از قول كيخسرو در مقام عتاب بطوس ميگويد : نژاد فريدون و ريش‌سفيد * ترا داد بر زندگانى اميد و گرنه بفرمودمى تا سرت * بدانديش كردى جدا از برت برو تا ابد خانه زندان تست * همان اختر بد نگهبان تست نگهبان درين شعر بمعنى قرين به كار رفته است .