عبدالله مستوفى
327
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
را نديده بودم ، ميگفتند چيزهائى از آزادى بگوشش خورده و در دورهء مشروطهء اول در انجمنسازى و بهيجان آوردن مردم بنطقهاى آتشين خود دستى داشته است . چنان كه بعد از بمباران مجلس اول ، او هم يكى از محبوسين باغشاه بوده و زنجير محمد عليشاه نبيرهء عموى خود را به گردن گرفته و بعد از مدتى از حبس خلاص شده بوده است . عكس او را با زنجير در ضمن عكسهائى كه در اين دوره براى انتشار مظالم محمد عليشاه و دورهء استبداد منتشر ميكردند ، ديدهام . در انتشار اين قماش عكسها ، وجاهت يافتن اشخاصى كه مورد اين مظالم از طرف پادشاه مستبد واقع شده بودند و حتى بازماندگان اين قربانيهاى احكام استبدادى بيشتر از نمودار كردن معايب استبداد مداخله داشت . بهرحال يحيى ميرزا بعد از آزادى از حبس كه ميگفتند بر اثر صدمهايكه ديده بود ناخوش شده است ، و در روزهاى اوليهء برقرارى آزادى ، يعنى يك سال و نيم بعد از تاريخ حبس بدرود زندگى گفته بود . برادرى با اينجور شهيد راه حريت ( ؟ ) سبب ترقى سليمان ميرزا شد . جان دادن اين سابقهء بىاهميت و قوت دادن به اين طناب پوسيده « كار هر بافنده و حلاج نبود » و استعداد خاصى لازم داشت كه شخص بتواند ، مثل تعزيهخوانى ميرزا محمد تقى از استخوان خاك شدهء برادرش استفاده كند . شگرد كار سليمان ميرزا در همين « گوز گنبد كردن و گنبد گوز كردنها » « 1 » بود . هر وقعهء جزئى كه براى دستهء مخالف اتفاق ميافتاد ، يا نفع خصوصى شاهزاه اقتضاى بزرگ كردن آن را داشت ، چنان شاخوبرگ و مقدمات و مقارنات براى آن ميساخت كه از هيچ دروازهاى تو نميرفت و برعكس كارهاى فجيع دستهء خود را چنان بىاهميت و باريك جلوه ميداد كه از سوراخ سوزن خارج ميشد . آنچه براى اين فن لازم بود ، طبيعت در وجود او گذاشته ، پرحرف و سمج و گزافهگو و حقبجانت و در اخلاق شخصى قانع و درست حساب و صرفهجو و بسيار بىتكبر بود . در فن خطابه مثل لابارن پير ، همبازى بريج من در پطرزبورغ ، جز دراز كردن مطلب و تكرار يك مفهوم به لباس و قالبهاى مختلف چيزى نداشت . در همكاريهاى فرهنگى وقت نماز كه ميرسيد ، اكثر شاهزاده مهر از بغلش درآورده به من ميداد ، و مسلما از نمازخوانها بشمار ميآمد . ولى در هر مورد كه پا ميداد ، با سايرين در بيدين كردن عامه كمك ميكرد . تفكيك سياست از مذهب يكى از وسائل اين ترويج بيدينى بود . اصل كلى « اشداء على الكفار ، رحماء بينهم » را ديوانهوار در حزب معمول ميداشت . هرگونه صحتعمل ، رشادت ، شهامت ، بزرگوارى و فداكارى كه از افراد حزب مخالف ميديد ، به قدر ذرهاى او را نرم نميكرد و در مقابل . هر دزدى و جبن و پستى و خودخواهى افراد دستهء خود را نديده انگاشته ، سهل است ، براى پوشاندن خرابكاريهاى آنها حاضر
--> ( 1 ) - گوز بر وزن و معنى جوز و هر دو بمنى گردو است . گوز گنبد كردن ، كنايه از بزرگ كردن چيز بىاهميت است و معكوس اين كنايه در موارد معكوس به كار ميرود . من اين استعاره را در كودكى از مادرم شنيدهام كه در مواردى كه خدمتكار كار كوچكى را ميخواست بزرگ جلوه دهد ، ميگفت آنقدر گوز را گنبد مكن . مادرم سواد نداشت كه در جائى اين استعاره را خوانده باشد و اوائل جوانيش را هم در ده گذرانده بود ، از اين جمله نتيجه ميگيرم كه از امثلهء قديمه و و استعارات معمول دهاتى است چون من در تهران هم از كس ديگرى اين استعاره را نشنيدهام .