عبدالله مستوفى

307

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

موقع بدست آورده طبعا بناى اعتراض را گذاشتند . آقا هم كه دانست اشتباه كرده و اين صفت را بى مورد دنبال اسم حر آورده ، فورا باصلاح پرداخته گفت : « اولاشا گفتم » « 1 » خوانندهء عزيز توجه دارد كه جناب آقاى تقىزاده ، سفير كبير امروز ايران در دربار انگلستان ، بعد از چندين سال اقامت در برلن و ساير شهرهاى اروپا كه كارى جز مطالعه نداشته است ، غير از سيد حسن پسر سيد تقى اردوبادى آن روز است كه پدرش مهاجر و پيشنماز مسجد سرمحل تبريز آن روز بوده است . آقاى تقىزاده در آنوقت جز چند كلمه انگليسى و مبادى بسيار ناقص از علوم كه در مدرسهء امريكائىها در تبريز ، آن هم شايد با ترس و لرز از پدر ، آموخته بود ، چيزى نميدانست و از معلومات جديده بهره‌اى نداشت . تقىزاده در جامعه ضد و هواخواه بسيار دارد ، من چون جز اين دو سه مجلس با ايشان تماسى نداشته‌ام ، نميتوانم دربارهء ساير چيزهائى كه در حق يا بر ضد ايشان گفته مىشود حكم قاطعى بكنم ، آنچه نوشتم عين واقع و بقول امام جمعهء اصفهان راجع به اولاش است . وزير نامه‌رسان بارى ، چنان كه اشاره كردم ، حسينقلى خان نواب در اواخر بهار 1328 وزير خارجه شد . آقاى نواب تا قبل از طلوع مشروطه رئيس ادارهء دول غيرهمجوار وزارت خارجه و در دورهء مشروطهء اول ، يا بقول معروف مشروطهء صغير ، با همان شغل سابق جزو آزاديخواهان و در دورهء استبداد صغير ، شايد بمناسبت ضديت محمد على شاه با اين تيپ ، از كار دولتى خارج و در خانه نشسته و در دورهء مشروطهء كبير به سمت وكالت انتخاب و جزو دمكراتها شده بود . وزارت خارجهء نواب خيلى سروصدا پيدا كرد ، دشمنان شخصى و اضداد پارتى او ، او را طرفدار انگليسها وانمود كرده ، منشيگرى برادرش عباسقلى خان را در سفارت انگليس و اصل‌ونسب او را كه اجدادش از مهاجرين هندوستان و در شيراز متوطن شده بودند ، شاهد ميآوردند و چيزهاى نچسب به او نسبت ميدادند . ولى من در كارهائى كه با او تماس داشته‌ام ، او را از اين تهمتها برى ميدانم . عيب بزرگ او دو چيز بود يكى بطؤ و ترديد انشاء در چيزنويسى و ديگرى سوء ظن ، و زيان اين دو خو براى پيشرفت كارهاى ادارى هويدا و حاجت بتشريح ندارد . نواب از آن اشخاص بود كه اگر پيشنويس مراسله‌ايرا ده بار خوانده و اصلاح كرده و جمله‌هاى اضافى توضيحى خود را بر هر كلمه افزوده بود ، براى مرتبهء يازدهم هم كه پاكنويس را به جهت امضاى او ميبردند ، مضايقه نداشت باز هم اصلاحى در آن به عمل آورد . سوء ظنش بدرجه‌اى بود كه با هيچ فداكارى و با هر امتحانى ممكن نبود به كسى اعتماد پيدا كند . حافظه‌اش خيلى كم ، پشت‌كار يا بهتر بگويم سماجتش در كار بىاندازه زياد بود . در برخوردهاى خود با اشخاص يكنوع نيكمردى و سادگى از خود بروز ميداد كه همه كس

--> ( 1 ) - اول‌هاش را گفتم يعنى اوائل كار و مقصودم از دوره‌اى بوده است كه حر در لشكر ابن زياد و آمده بود با پسر پيغمبر بجنگد .