عبدالله مستوفى
292
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كه همواره براى كارهاى خانگى مجلس ، چه در ايندوره و چه در ادوار بعد ، انتخاب ميشد ، درخور تحسين و ساختمان كتابخانه و چاپخانهء مجلس كه تماما بعدها انجام شده از كارهاى آن مرحوم است . احضار من بتهران ماه رجب و شعبان خاتمه يافت ، مشاور الممالك هم بعد از سفر تفتيش و استفاده از مرخصى و مسافرتى باروپا ، مجددا بپطرزبورغ مراجعت كرد . منزل مفخم الدوله همچنان در تسارس كوىسلو و روابط وزير مختار با همه از روى كمال مهربانى و رفاقت است و در پارتى بريج منزل اسد با ما شركت مىكند و دورهء ما گرمتر از زمان گذشته شده است . در اين ضمن ماه رمضان هم رسيد و من مشغول روزه گرفتن هستم . روزها هم جانى گرفته و سيزده چهارده ساعت بايد روزه داشت ، زيرا نصف ماه روزه با ماه ميزان تطبيق مىكند . روز دهم رمضان وقتى كه در حدود ظهر از خواب برخاسته و بدفتر سفارت آمدم ، تلگرافى از تهران بعنوان من رسيده ، سربسته روى ميزم گذاشته بودند . اين تلگراف از طرف وزارت خارجه و مضمون آن اينطور بود : « وجود شما در تهران بكارتر از پطرز - بورغ است فورا بمركز بيائيد . » با تلفن مضمون تلگراف را بجانب وزير مختار اطلاع داده ، تا آمدن ايشان مشغول جمعآورى و بستن اثاثيهء خود شده ، عصر روز دوازدهم ، بعد از افطار ، در كالسكهء سفارتى با وزير مختار و همقطاران بگار نيكلا رفتيم . خانم اسد بهادر و خواهرها و شوهر خواهرها و خواهر زن اسد و شوهرش و لابارون سيمولين و دخترش الگا هم بودند . با حاضرين وداع گرم مفصلى به عمل آمده به سمت تهران رهسپار شدم . آقاى مفخم الدوله ، مسعود خان برادرزادهء خود و حبيب اللّه خانرا هم كه ميخواست بايران بفرستد ، با من همراه كرد . بنابراين از تنهائى در قطار راهآهن هم نگرانى نبود . ترن كه بحدود قفقاز رسيد ، من توجه كردم كه نسبت بما توجه خاصى از حيث احترام معمول ميدارند كه سابقه ندارد . معلوم شد ديروز محمد على شاه از ايران بقفقاز آمده چنونيكهاى راهآهن ما را هم از لوازم مسافرت او دانستهاند . ما هم اين احترامات را ، به حساب آزادى ، پاى خود حساب كرديم و بباكو آمديم . براى ويزاى تذكرهء خروج از خاك روسيه ، قبلا بجناب آقاى فرزانه از يكى از ايستگاهها تلگرافى كرده بودم . بورود باكو ايشان در گار بودند ، در ظرف نيم ساعت تمام كارهاى تذكرهاى ما را انجام كردند و يك سر بساحل دريا و پياده شو كشتى آمده با كشتى كه همانروز حركت ميكرد . به سمت انزلى عازم شديم . در باكو از ميرزا احمد خان امينزاده فارغ التحصيل طبقهء سوم مدرسهء سياسى و عضو كنسولگرى از حال محقق الدوله برادرش تحقيق كردم ، معلوم شد بر اثر مرض جنون بدرود زندگى گفته است . در رشت هم فقط يك شب توقف و فردا صبح با كالسكهء راه حركت كرديم و شب 23 رمضان ، بعد از رساندن رفقا بمنزلشان ، در حدود سه ساعت از شب گذشته وارد خانه شدم . برادرم مسجد رفته بود ، به او خبر دادند ، مادرم خانه بود ، بعد از ديدار او برادرم هم رسيد و باهم به مسجد برگشتيم .