عبدالله مستوفى
274
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
با استهزاء و مسخرگى در روزنامهء خود نگاشت ، ما هم چه ميتوانستيم بكنيم و اين آبروى ريخته را چگونه جمع ميكرديم ؟ بلى ! اين است سزاى شاهى كه باميد خارجه با ملت خود ميجنگد ! با سفير او اين معامله را ميكنند ، بدون اينكه بتواند نفس بكشد و از كسى گلهاى بكند ! ! ! چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار محمد عليشاه در اين اوقات مانند غريقى بود كه بهر علف و خزهاى تشبث ميكرد و آن به آن بگودال نيستى فروتر ميرفت ! عكس العمل بمباران مجلس علاء الملك بنمايندهء روزنامهء روسكوى اسلوو گفته بود : « شاه نميخواهد با ملت خود جنگ كند و گرنه غائلهء ستارخان هيچ اهميتى ندارد و اگر به من امر دهد كه در مراجعت از اينجا سر اسب خود را كج كرده « 1 » بتبريز بروم ، دو روزه كلك او را خواهم كند . » ولى بر خلاف اين ادعا مقاومت تبريزيان همچنان ادامه دارد و هروقت قشون عين الدوله به شهر نزديك مىشود ، با دادن تلفات زياد عقب مينشيند و تبريزيها روزبروز بر عده وعدهء خويش ميافزايند . كمكهاى مادى و معنوى ژنرال كنسول روس هم براى قشون دولتى فائدهاى ندارد و حتى آزاديخواهان طورى خدعههاى جنگى به كار مىبندند كه خبرنگارى كنسولگرى روس براى قشون عين الدوله زيانآور است و اكثر باشتباه ميافتند و خسران بارميآورند . پاريس مركز آزاديخواهان شده ، هركس توانسته است خود را به آنجا رسانده ، ميخواهد بيفكرى قبل از بمباران مجلس را جبران كرده ، قوهاى تدارك كنند كه اين سه چهار هزار نفر مسلحى را كه دورهء محمد عليشاه هستند ، متفرق كنند . زيرا شاه بواسطهء بىپولى و ضديت عمومى ، ديگر قشون تازهاى نميتواند به جائى بفرستد . آنچه داشته است بتبريز فرستاده و سر آنها آنجا گرم است . سردار اسعد پسر حسينقلى خان بختيارى پدر كشتهء قاجاريه و استبداد در پاريس بود ، او را وارد نظرات خود كردند . قرار شد او بايران برود و از ايل بختيارى عدهاى را براى فتح تهران ببرد و جمعى هم كه در گيلان دست داشتند ، قولهائى دادند كه در رشت شورشى برپا كنند و ادارات دولتى را بدست آورده عدهاى هم از آنجا حركت كنند و با بختياريها در فتح تهران شركت نمايند . با اين قولوقرار هريك بجانبى رفته مشغول اقدامات شدند . فتح اصفهان و گيلان سردار اسعد بختيارى رفت ، مقدمة الجيش خود را با برادر بزرگترش صمصام السلطنه باصفهان فرستاد . حكومت اصفهان با اقبال الدولهء غفارى بود ، قشونى هم نداشت ، به مجرد ورود بختيارىها ، ادارات دولتى به تصرف آنها درآمد . يكروز هم كه سردار افخم حاكم گيلان
--> ( 1 ) - سر اسب را كج كردن و به جائى رفتن و كارى انجام دادن ، كنايه از عملى است ضمن عمل ديگر كه بدون قصد انشاء قبلى صورت بگيرد و مورد استعمالش در موقعى است كه بخواهند كاريرا كماهميت بشمارند . روزنامهء روسكوىاسلوو اين كنايهء آقاى علاء الملك را عينا بروسى ترجمه كرده و چون اين كنايه در زبان روسى به اين تعبير نيست ، خيلى روسى اين جمله مضحك شده بود .