عبدالله مستوفى

257

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

درش « درى نكبت » بود . معلوم مىشود كه يكى از اتباع آبرومند است كه دربان ورود او را اعلان مىكند . گفتم بگوئيد در دفتر بنشينند تا بيايم . كارم را تمام كردم ، بدفتر وارد شدم ، ديدم حدسم درست بوده ، شخصى از تجار ايران و از سكنهء تفليس است و ميخواهد كاغذى ببايزيداف آخوند تاتار كه از طرف دولت روس براى عقد ازدواج مسلمانها تعيين شده است ، بنويسم كه در عقدكنان او تأخير نكند . گفتم : « اين كار وظيفهء اوست چگونه ميتواند تأخير كند ! » گفت : « ديروز براى اين كار نزد او رفتم ، ميگفت بواسطهء روزه‌دارى ماه رمضان نميتواند در اين ماه اين كار خير را سروصورت دهد ، منهم در تفليس كار زياد دارم و نميتوانم تا بعد از ماه رمضان اينجا بمانم . » گفتم : « چه لازم است كه بايزيداف عقد كند ؟ » گفت : « پس كجا بروم ؟ » گفتم : « فردا با عروستان و شهود طرفين بيائيد اينجا ، من عقد ميكنم . » برخاست و رفت . نيكلا را خواستم ، دستور دادم براى فردا عصر ساعت پنج بعد از ظهر چاى و كيكى حاضر كند ، شب خطبهء عقدى از كتاب بيرون‌نويس و قباله‌اى بطور اختصار حاضر كردم ، جاى اسامى و محل مهر و اسامى شهود را بازگذاشتم ، در اين ضمن‌ها آقاى مشاور الممالك هم رسيد ، بايشان گفتم فردا در سفارت عقدكنان داريم و تفصيل را بايشان گفته قرار گذاشتيم من ايجاب را كه با صيغهء ماضى و قصد انشاء بايد اداء شود و مشكلتر است بخوانم و ايشان طرف قبول كه جز تكرار آنچه من ميگويم ، با ذكر قبول ، ندارد واقع شوند . اسد را هم خبر كرديم فردا عصر عروس مادر و خواهر و دو نفر شاهد از طرف او ، همچنين داماد و دو نفر شهودش همگى وارد سفارت شدند و در سالن نشستند . عروس دختر على شيرازى بود . على شيرازى نوكر مرحوم ميرزا عبد الرحيم خان ساعد - الملك وزيرمختار سابق ايران بوده كه در پطرزبورغ زن آلمانى گرفته و از او دو دختر باقى مانده و مرحوم شده است . دخترها هم دوازده كلاس ابتدائى و متوسطه را بسعى مادر تمام كرده‌اند و يكى از آنها قبلا شوهر كرده و فعلا نوبت دومى رسيده است . دختر ، چون قبلا براهنمائى مادر غسل تعميد كرده و رسما پروتستان شده بود ، به پيشنهاد من ، شهادتين را بر زبان راند و بروسى ترجمه كرد و بعد به من وكالت داد . داماد هم مشاور الممالك را وكيل نمود . خطبهء عقد را خوانده ، صيغه را اجراء كرديم . شوهر هزار منات مهر كرده بود ، جاهاى خالى قباله را در دو نسخه پر كرده ، اجراى صيغه را در بالاى آنها نوشتم . يك نسخه را مهر كرده نمره گذاشته بيست و پنج قران كه پنج منات ميشد ، تمبر به قباله الصاق و با مهر سفارتى باطل كرده بدست عروس دادم . آقايان برخاسته از در سفارت بيرون رفتند كه با عروس و داماد بايستگاه رفته آنها را راه بيندازند . خيلى بامزه بود كه داماد يك اسكناس پنجاه مناتى بعلاوهء پنج منات قيمت تمبر ، روى ميز جلو من گذاشت . گفتم : « اين پنجاه منات براى چيست ؟ حق تمبرش پنجاه منات بيش نبود كه پرداختند . » گفت : « اين حق اجراى صيغه است ، اگر من پيش آخوند تاتار ميرفتم ، اين پول را بايست بدهم . » و بطورى جدى ميگفت كه ديدم نميتوانم وجه را بداماد پس بقبولانم . اسكناس را برداشته ، بدست عروس دادم گفتم : « اين هديهء سفارت بشماست برويد بخير و سلامت و بخوشى باهم زندگى كنيد . » باشارهء مادر دختر قبول كرد .