عبدالله مستوفى

202

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

رؤساى روحانى و ظروف و پارچه‌هاى قيمتى در مواقع دعاخوانى و محرابها و تمثال‌هاى با تجمل جزو لاينفك مذهب مسيحى است . عيسويها مانند مسلمانان نيستند كه هرجا باشند بتوانند عبادت كنند و هر محلى براى آنها مسجد باشد و به همين جهت هرجا كه چند خانواده وجود پيدا كند ، كليسائى هم هست كه در آنجا آلات و ادوات تجملى مذهب را براى استفاده و استعمال محفوظ كرده‌اند . اين است كه در قصور پادشاهان هم قسمتى را براى كليسا تخصيص داده و آلات و ادوات تشريفات عبادت را در آنجا فراهم كرده‌اند كه هروقت بخواهند ياد خدا كنند ، به اين محل رفته بعبادت مشغول شوند . در يكى از تالارهاى اين كليسا ، بيرق و علائم سلطنتى و شاهزادگى اشخاصى كه نشان بند - جوراب ( زانوبند ) به آنها داده شده است مضبوط است . دورهء اين تالار در بالاى ديوار ، بيرق و زير آن علائم سلطنتى آنها نصب شده است . اگر از خانوادهء يك سلطنت چند نفر هريك در زمان خود اين نشان را گرفته باشند ، بيرق و علائم دو نفر آخرى را بالاى هم گذاشته‌اند . از جمله دو بيرق سه رنگ با شير و خورشيد و دو صفحهء برنج كه روى آن شير خورشيد حك شده است بالاى يكديگر نصب شده بود كه يكى راجع بناصر الدين شاه و ديگرى از اعطاى اين نشان بمظفر الدين شاه حكايت ميكرد . وقتى مشغول تماشاى بيرقها بوديم ، از جاى نامعلومى صداى ارگ ميآمد . يك نفر كشيش چاقى با لباس مشكى عادى خود وارد شد ، شايد ميخواست توضيحات بيشترى در اطراف چيزهائى كه در كليساست بدهد ، نزديك من آمد ، پرسيد : « انگليسى حرف ميزنيد ؟ » گفتم : « خير » بيچاره با حالت يأس در گوشه‌اى ايستاد . فقط گاهى كه ژنرال اسليد و مسيو پاركر در توضيح دادن حاجتى بپرسش داشتند ، از او استفاده ميكردند . از حجب او معلوم ميشد كه مرد مشاراليهى نيست . بعد بتالار ديگرى رسيديم ، در يك گوشه مجلسى را بطور مجسمه از سنگ مرمر تراشيده و نصب كرده بودند ، اين مجلس عبارت بود از منبر دو پلهء وصل به ديوار كه دو نفر راهبه روى زمين نشسته ، چادر سفيدى بر سر كشيده ، هريك سر خود را روى يك گوشهء پلهء اول منبر گذاشته بودند . در روى اين پله يكنفر را كه بخواب ابدى رفته خوابانده ، روى آن قطيفه مانندى انداخته بودند . روى پلهء دوم زنى با دو بال در حال عروج و يك پاى آن روى اين پله و پاى ديگر آن از حفره‌ايكه بدرون ديوار تعبيه كرده بودند ، داشت بيرون مىآمد . بطوريكه پيدا بود اين زن از اين حفره بيرون آمده و ميخواهد به آسمان پرواز كند . سمت چپ اين زن ملكى ساخته بودند كه بچه‌ايرا در دست گرفته و ميخواهد به اين زن بدهد كه با خود به آسمان ببرد . چين‌هاى چادر دو نفر راهبه و چين‌هاى پارچه‌اى كه بر روى شخص خوابيده افكنده شده بود ، بقدرى طبيعى و ظريف ساخته شده بود كه گود و بلنديهاى بدن شخص خوابيده را مثل حال طبيعى نشان ميداد . پارچهء پنبه‌اى اگر روى بدنى بيندازند ، نه چين‌هاى زيادى مىخورد و نه قسمت‌هاى ملصق به بدن خوب ببشره مىچسبد ، فقط روى بدن را مىپوشاند . در صورتى كه اگر اين پارچه از كتان لطيف باشد ، با اينكه چين‌هاى زيادترى برمىدارد ،