عبدالله مستوفى

180

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

با مشير الملك در اين زمينه صحبت كردم ، نميدانم از مناعت بود يا محافظه‌كارى يا ترس كه در مقابل اينهمه چراهاى من سكوت اختيار كرد و يك كلمه جواب نگفت . حتى از پاره‌اى جوابها كه در اينجا خودم بخودم داده‌ام ، نيز حرفى بميان نياورد . شايد همين قماش افكار بود كه گاهى او را از خود بى خبر و از او وجود « حاضر و غائب » ميساخت كه « خودش پهلوى من و دلش جاى ديگر « 1 » » بود . منتهى چون او در سركار واقع شده و بيش از من توسرى فكرى خورده بود و من هنوز به جائى نرسيده و چاق‌نفس‌تر از او بودم ، من اظهار ميكردم و او خون‌جگر مىخورد و تحليل ميبرد . اينرا هم بنويسم كه قسمت بيشتر اين قبيل افكار و بخصوص اظهار آنها ، از نتايج همين آزادى دروغى اين ده ماههء اخير است كه من ميتوانم خود را يكى از اجزاء اين ماشين بزرگ كه باسم دولت معروف شده است ، بدانم و با ذينفعى صاحبخانه در تمام شئون دولت و ملت وارد شوم . طوفان بارانى و بادى كاپيتن ، سر شام صاحبخانه و محل افتخار اول مال سفير كبير و محل دومى مال من بود و بعد از ما اعضاى بلژيكى و ايرانى گمرك و بالاخره محترمين مسافرين نشسته‌اند . شام كه تمام شد ، كاپيتن برخاست و گفت الساعه لنگر ميكشيم و به سمت مقصد راه ميافتيم . ما هم باطاقهاى مخصوص خود رفتيم ، خدمتكار آمد ، جا انداخت ، همين كه خواستم بخوابم ، سروصداى زيادى از خارج بلند شده و كشتى به تلاطم عجيبى افتاد . چشم خود را بشيشهء پنجره نزديك كردم ، ديدم قطرات درشت باران كه از آسمان ميريزد ، در روشنائى چراغ كشتى پيدا و باد و طوفانى با باران همراه است كه قطرهء باران را در هر مترى نيم متر مورب مىكند . صداى ضربه‌هاى زنگ فرمان كاپيتن بسكاندار و صداى زنجير سكان كه دم‌به‌دم تجديد مىشود ، معلوم ميدارد كه كشتى در حاليست كه براى مقاومت با امواج يا سبب ديگرى مجبور است هر لحظه تغيير جهت بدهد . گاهى بجلو ميرود ، گاهى بقهقرا برميگردد ، زمانى دور مىزند و بالنتيجه وقتى حركت نوسانيش از طول و زمانى از عرض است . گاهى چنان سرازير مىشود كه سطح خطوط افقى در و ديوار كشتى مورب به نظر ميآيد . بلافاصله جلو سربالا شده و عين اين موربى در خطوط افقى را از جهت مخالف به چشم ميآورد و بعد از چند لحظه تلاطم تغيير جهت داده و كشتى را از پهلو به غلط و واغط مياندازد . كشتى كه نيمساعت قبل ما در سطحهء آن با كمال آرامى شام ميخورديم ، به ديوانه‌اى شبيه شده است كه بقول شعراى قديم « ماه نو ديده باشد « 2 » » نيمساعتى كشتى با اين حركات ديوانه‌وار در وسط دريا برقاصى وحشيانهء خود مشغول بود . مثل اينكه كم‌كم دارد به خط

--> ( 1 ) - هرگز وجود حاضر و غايب شنيده‌اى * من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است « سعدى » ( 2 ) - در نزد قدما معروف بود كه ديوانه در اول هر ماه كه ماه نو طالع مىشود ، ديوانگيش گل مىكند . گل كردن كنايه از هيجان و زياد شدن خلق‌وخوئى است كه مكنون كسى باشد . « تو گوئى ديو ديده ماه نو ديد »