عبدالله مستوفى
156
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
آمدن حاضر و شاه و امپراطور اينبار با هم از ميان دو صف آنها گذشته ، شاه و ملتزمين در جاهاى خود قرار گرفتند و تا حركت ترن كه البته خيلى طول نكشيد ، امپراطور جلو اطاق شاه و شاه هم جلو در اطاق خود ايستاده بودند . بهرحال ترن حركت كرد و مشايعت - كنندگان مراجعت كردند . مشير الملك هم بامر شاه تا سرحد جزو ملتزمين و همراه رفت و ما بپطرزبورغ مراجعت كرده زندگى و كار عادى خود را كه چند روزى برهم خورده بود از سر گرفتيم . مرخصى مشير الملك و رفتنش بايران مشير الملك بعد از يكهفته مراجعت كرد و بموجب اجازهاى كه در هنگام التزام ركاب از شاه تحصيل كرده بود ، بعد از ده بيست روز بمرخصى بايران رفت و مشاور الممالك شارژ دافر شد . اعتصام - الممالك را هم بمركز احضار كردند و دبير الممالك هم در اينوقت كنسول عشقآباد شده بود ، بجانب مأموريت خود رفت و سفارت خيلى بيسروصدا شد . رئيس كه ميرفت همهء كارها ميخوابيد كار كم بود ، زيرا جنگ روس و ژاپن كه هفتهاى دو سه راپورت مفصل از آن براى وزارتخارجه و صدراعظم و گاهى وليعهد ميرفت ، تمام شده بود . در نبودن وزير مختار ، كنسولگريهاى قفقاز هم طبعا در خودنمائى در فرستادن گزارشات كوتاه ميآمدند . مشاور - الممالك هم مرد انشاء كار نبود ، فقط گاهى تلگراف رمزى از مركز ميرسيد و اكثر آنها مربوط بصدور جواز ترانزيت كالاهائى بود كه شاه در اقامت خود در اروپا سفارش داده يا بعد يادش آمده و خواسته بود و بايد از خاك روسيه بگذرد . خلاصه اينكه كار ما به نصف سال قبل تنزل كرده و بالاختصاص كار من از نصف هم بيشتر كم شده بود . بطوريكه با صرف روزى يكى دو ساعت تمام كارها حتى كارهاى ابو الحسن خان هم كه بالطبع بعد از رفتنش من متصدى آنها بودم تمام ميشد و وقت براى مطالعه و ديدوبازديد زياد داشتم . منهم وقت را عبث تلف نكرده هر روز بكتابخانهء ولف ميرفتم و كتابهائى ميخريدم و اوقات خود را بمطالعه ، بخصوص در تاريخ انقلاب فرانسه ، ميگذراندم . شبها هم اكثر بشبنشينىهائيكه دعوت ميكردند ، ميرفتم و بازى بريج را كه از همان روزهاى ورود آموخته بودم ، در اين مجالس كامل ميكردم و شبهائيكه جائى وعده نداشتم ، وقتم را بمطالعه و راه رفتن ميگذراندم . بطوريكه كمتر شبى بود كه زودتر از ساعت دو و سه بعد از نصف شب بخوابم . جاى ما در دايرهء ديپلوماتيك عوض شده است فصل پائيز پطرزبورغ كه در حقيقت با يخبندان شروع مىشود گذشت ، زمستان آمد ، عيد اول سال روسها يعنى اول يانوار رسيد . براى شرفيابى به تسارس كوىسلو رفتيم و در آنجا دايرهء ديپلوماتيكى ، بطوريكه سابقا نوشتهام ، تشكيل و شرفيابى به عمل آمد . محل ايستادن ما خيلى با سابق فرق كرده بود زيرا نظر به طول مدت سفارت مشير الملك ، سفارت ما داشت بين وزير مختاريها مقدم السفراء ميشد . اگرچه اين جور