عبدالله مستوفى

150

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مستحبات پذيرائى بود ، ما را مشغول ميداشت . اگر اين اشتغالات نبود ، حقا بايد قدرى بتشويش بيفتيم يا لا محاله فكر كنيم كه چه شده است كه اين آقايان سليقه پيدا كرده از تماشاى تشريفات كليسا و قصر زمستانى صرفنظر نكرده و همراه شاه بآنجاها رفته‌اند . تا بالاخره رسيدند و ما اجمالا بدون اينكه در آن وقت بواسطهء اشتغال متوجه نتايج سوء اين تأخير باشيم ، دانستيم كه اعليحضرت ديشب زياد نشسته و صبحى قدرى بيشتر خوابيده‌اند . ورود مهمانهاى پيش‌رس اول كسانى كه از اين دسته از واردين رسيدند ، شاهزاده كوچولوها بودند كه آنها را بتالار مخصوص خودشان برده و بدستور مزين الدوله للهء آنها هرچه لازم داشتند به آنها رسانديم . از جمله نقاشباشى قدرى پنبهء جراحى ميخواست كه پانسمان زخم شاهزاده حشمت الدوله را كه بر اثر عمل باز هم قدرى ناسور بود عوض كند . اين چيزى نبود كه پيش‌بينى كرده باشيم . من بيرون آمدم كه يكى را دنبال آوردن پنبه بدواخانه بفرستم ، ولى فكر ميكنم كدام يك از خدمه را كه هريك مشغول و مواظب كارى هستند دنبال اين كار بفرستم كه غيبت او موجب بىنظمى كاريكه به او سپرده شده است نشود . بىادبى با بىادبى عين ادب است چشمم بدكتر شنيدر طبيب افتاد كه تازه با كيفش وارد شده بود ، اين دكتر با اينكه فرانسوى و نبايد بىادب باشد ، بواسطهء طول اقامت در دربار و تقربى كه طبعا طبيب در نزد شاه ناخوش‌مزاج دارد ، روز قبل ، در حالى كه از اطاق شاه بيرون ميآمده امر شاه را كه راجع باحضار يكى از درباريان بوده و بايد بتوسط يكنفر مستخدم عادى ابلاغ كند ، به خود اجازه داده بود كه مشاور الممالك مستشار سفارت ما را وسيلهء اين ابلاغ قرار دهد . مستشار به او جواب داده بود : « آقاى دكتر ! اين امر شاه براى ابلاغ بشما صادر شده است نه به من ، پس شما بايد بوسيلهء پيشخدمت شخصى را كه شاه احضار كرده است خبر كنيد . » دكتر به عادت درباريها كه هميشه امر شاه را سپر خود كرده هرگونه زورگوئى را پيش مىبرند ، دو سه بار تكرار كرده بود امر شاه است ! اگرچه در اين ضمن يك پيشخدمت پيدا شده و مشاور الممالك از خشونت اين دربارى نجات يافته بود ، ولى درهرحال ، دكتر از ادبى كه بايد نسبت بمستشار سفارت رعايت كند كوتاهى كرده بود . ديدم بسيار موقع خوبى بدستم آمده است كه رفتار بىادبانهء ديروز او را نسبت به همقطارم تلافى كنم . گفتم : هى ! ! دكتر ! شاهزاده حاجت به پنبهء جراحى دارد ، زود برويد خيلى زود ! معطل نشويد ! اين لحن آمرانهء من بقدرى منطقى بود كه دكتر متوجه اينكه من سلام معمولى را هم نكرده‌ام نشد و با كيف خود بدرون تالار هدايتش كردم و بنقاشباشى گفتم اين دكتر و اينهم پنبه ! پيرمرد بناى تشكر را گذاشت . از او گذشتم و باستقبال چند نفر ديگر كه تازه رسيده و يكى از آنها ارسلان خان ناصر همايون پيشخدمت شاه بود شتافتم . بعد از خوش آمديد ، بفرمائيد ، چه براى شما بياورند ؟ چه لازم داريد ؟ كه معمولا بهر تازه - واردى بايد در اين موارد گفته شود و نشاندادن جاى آنها ، ديدم پيشخدمت روسى خودمان