عبدالله مستوفى

112

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

كم‌كم شاعرى پرنس صلح ما ، گذشته از وجههء ملى ، جنبهء بين‌المللى پيدا كرد . آقاى دانش بعضى از نيمچه اديبهاى فرانسه را استخدام كرده ، واداشت اشعار فارسى او را بشعر فرانسه هم درآورده ، بدون اينكه معلوم باشد كه تبديل اين اشعار كار كيست ، نسخه‌هاى فارسى و فرانسهء آثار شعرى خود را چاپ كرده ، بمورد و بى مورد براى هركس فرستاد و بهمهء اشخاصى كه بديدن او ميرفتند ، اعم از غريب و بومى ، داد . در اين اواخر كه در قصر خود در جنوب اروپا بسر ميبرد ، موزه‌اى براى خود ترتيب داده و از چيز - هائى كه براى هركس در مدت زندگى به آنها زياد برميخورد و مثل اولين پيراهن زمان ولادت به آنها اهميتى نميدهد ، مجموعهء مضحكى درست كرده و در شاعرى داد فصاحت ميداد و در دوستى ادبيات بيداد ميكرد . كار آقاى دانش داشت بجنون منجر ميشد كه سلطنت دورهء پهلوى رسيد و به اين تظاهرات خاتمه داد . در چند سال اخير كه در تهران بسر ميبرد ، شايد با كمال افسوس از شعر و شاعرى كناره اختيار كرده بود . ارفع الدوله از آن اشخاص خوش‌قريحهء باهوش بود كه با نداشتن هيچگونه تحصيل و تربيت اساسى ، ميتوانست بهترين ديپلوماتهاى ايران بشود . بىلجامى و لا قيدى اواخر دورهء ناصر الدين شاه و تمام سلطنت مظفر الدينشاه ، اين مرد كم سواد و خوش‌قريحهء خوش - اخلاق با بذل و بخشش را به اين حال درآورد كه همه در پشت سر به او ميخنديدند و در حضور ، همه از او تمجيد و تحسين كرده اغفالش مينمودند و او چنان كه اشاره شد نه آنقدر بااطلاع بود كه عيب رفتار خود را بفهمد و نه آنقدر بيسواد بود كه بتواند ساكت نشسته بدينوسيله خود را متين قلمداد نمايد . حرفهاى رك و راست فقط يكنفر را ديدم كه چون دستش به او نميرسيد ، بيكى از رفقاى صميمى او كه يقين داشت براى او خواهد نوشت ، بىرودربايستى عقيدهء خود را دربارهء اوصاف و پوست كنده اظهار داشت و آن مرحوم سيد حسن مدرس بود . ولى موضوع البته خارج از شاعرى بلكه مربوط بزندگى سياسى او بود . روزى من با برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى ، بمنزلى كه مدرس در كوچهء بيخ بست اول شاه‌آباد داشت رفته بوديم ، مدرس تنباكوى خود را نم كرده و مشغول گذاشتن تنباكو بسر قليان بود ، همين كه با قاشق چوبى از صاف‌گيرى تنباكو روى سر قليان فارغ شد ،

--> اين صدر اعظم خود كه مبتلا به مرض لفظ پسندى و لفاظى بود ، بىمناسبت ندانست و « آلتس » را هم يكى از القاب او قرار داد . ارفع الدوله هم گوئى قسم خورده بود كه آنچه سايرين ولو بيمناسبت هم گرفته باشند ، او هم بگيرد و با اين‌كه خوب ميدانست كه « آلتس » فرانسه لقب نميشود و خون شاه وارثى لازم دارد تا اين عنوان به كسى گفته شود ، معهذا از درخواست اين لقب كوتاه نيامد . امين السلطان هم تصويب كرد ، مظفر الدين شاه هم تصويب كردهء او را صحه گذاشت و قوت قانونى به آن داده و قره نوكر سركنسولگرى تفليس ، اسما داراى خون شاه وارثى گرديد . اگرچه در ايران با آنهمه شاهزاده كه حقا حضرت و الا بودند ، اين عنوان اهميتى نداشت .