عبدالله مستوفى
79
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
دستمالكاغذ ميرزا نصر الله بوى محررى ميدهد ميرزا آقا خان خيلى اهل تظاهر بوده و به همين واسطه باشخاصى كه اهل تملق نبوده و سنگى در ترازوى اين خردهكاريهاى او نميگذاشتهاند روى خوشى نشان نميداده و لامحاله بمتلكهاى خود عدم علاقه خويش را به آنها ظاهر ميكرده است . چون در ميرزا نصر اللّه ركّى ، كه از اعتماد به عمل و اطلاع و بصيرت حاصل مىشود ، سراغ كرده ميگفته است : « هنوز هم دستمالكاغذ ميرزا نصر اللّه بوى محررى ميدهد . » ، ولى ميرزا نصر اللّه ، با داشتن ثبت اول و سررشته شصت هفتاد ساله ، بندى به اين متلكهاى « صدر اعظم دولت عليهء ايران اعتماد الدوله ميرزا آقا خان » كه در دور يك شير و خورشيد سجع مهر او بوده است نبسته و كار خود را ميكرده است . رنود به اين خردهكاريهاى صدراعظم ميخنديدند و جواب متلكهاى او را به اشعارى كه در دهنها مىانداختند ميدادند . مثلا اين رباعى فكاهى را من در زمان طفوليت باوجود گذشتن بيست سى سال از تاريخ اين دوره آنقدر شنيدهام كه هنوز هم در حافظهام باقى مانده است : من نوريم و سرشت من از نور است * در نور و كجور نام من مشهور است داماد شهنشاه نظام الملكم * اما چكنم ؟ فزرت من قمصور است در مورديكه ميرزا آقا خان يكى از اقوام خود را بتفتيش كار يكى ديگر از آنها مأمور كرده است ، گويندهاى عمل را عمل شاه وانمود كرده و در جواب معترض كنايهء بامزهاى از قول شاه سروده و گفته است : تبسم كرد شاه و گفت با او * كه آنچه من بدانم تو ندانى شغال بيشهء مازندران را * نگيرد جز سگ مازندرانى مأموريت عباسقليخان سيف الملك به پطرزبورغ ميدانيم كه اين روزها مصادف با جنگ كريمه و شكست روسها در سباستپول از دول عثمانى و انگليس و فرانسه و اطريش و ساردنى و فوت نيكلاى اول امپراطور روس بوده است . الكساندر دوم كه بجاى پدر نشست ، على الرسم ، سفير كبيرى براى اعلان سلطنتش بدربار ناصر الدين شاه فرستاد . لازم بود در جواب سفيرى از طرف ايران بدربار پطرز - بورغ روانه شود . جناب صدراعظم موقع را براى ترقى يكى از قوم و خويشهاى عوام بيسواد خود مناسب دانسته عباسقلى خان سرتيپ را بلقب سيف الملكى ملقب و رتبهء او را بميرپنجى بالا برده با يكمشت حمايل و نشان و خرتوپرت به سمت سفارت كبرى براى اين كار مأمور كرده است . پختوپز سفير كبير از اين جناب سفير كبير قصههاى ( آنكدتها ) عجيب مشهور است . از جمله ميگويند در سفارتخانه بتوسط آشپز مخصوص خود انگشت پيچ پخته و ميخواسته است براى امپراطريس هديه بفرستد . چون در موقع كشيدن دستپخت آشپز جناب سفير كبير ، ظرف ديگرى جز ظرف زير تختخواب