عبدالله مستوفى

71

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ميرزا تقيخان را به من داد كه براى او ببرم ، چون عجله داشتند كه امير نظام همانشب به تبريز برود ، حكمى هم از طرف حكومت شهر بمأمورين دروازه صادر شده بود كه دروازه را براى او و همراهانش باز كنند و مانع خروج او نشوند . اين حكم ضميمه فرمان و سابقه من با او از اين شب بود . » « وقتى امير نظام بصدارت رسيد خدمتش رفتم تفقد كرد و به من گفت : « وجود تو زيردست من بيشتر به كار خواهد بود . » من در نزد او بودم يكى از روزها مرا احضار كرد ، نزد او رفتم گفت : « من ميرزا معصوم غلام خاصه خودم را خواسته بودم حالا كه ترا اشتباها خبر كرده‌اند مانعى ندارد كه تو اين خدمت را انجام كنى . اين حكمى است كه براى وصول بقاياى بلوچستان بطهماسب ميرزا مؤيد الدوله والى كرمان نوشته‌ام ، او را مأمور كرده‌ام كه صد هزار تومان بقاياى بلوچستانرا يك ماهه از شيخ سعيد وصول كند و بتوسط ميرزا معصوم كه از اين ساعت تو هستى ارسال دارد . ولى يقين دارم مؤيد الدوله مرد اين كار نيست و عذرى خواهد آورد هرچه جواب گفت بگو عينا بنويسد از او بگير و به سمت بلوچستان برو . مركز شيخ سعيد فعلا فلان محل است قد بلند و صورت مجدر و در چانه ريش بلندى دارد ، همين كه بچادر او وارد شدى حكم ديگرى كه براى او نوشته‌ام در دست ميگيرى جلو او مينشينى حكم را به او ميدهى و بعد با يك دست ريش او را گرفته با دست ديگر سه مشت بر سر او ميكوبى و ميگوئى : « صد هزار تومان باقى ماليات چند ساله‌ات را فورا بپرداز . » ازاين‌كه در راه يا از طرف شيخ سعيد به تو زحمتى وارد آيد تشويش مكن زيرا من بوالى سيستان سپرده‌ام همه‌جا مواظب تو باشد ولى اينرا هم بدان كه با جزئى تخطى از اين دستور سرت را بر باد ميدهى . سيصد تومان خرج سفرت را از صندوقخانه بگير و فورا بجانب مقصود رهسپار شو . » به كرمان كه رسيدم نزد مؤيد الدوله رفتم ؛ حكم امير نظام را دادم شاهزاده گفت : « وصول اين باقى دو برابر آن مصارف اردوكشى دارد اگر قبول كنند مشكلى نخواهد داشت . » عرض كردم هرچه صلاح بدانيد مرقوم فرمائيد ، شرحى به همين مفهوم جواب نوشت و به من داد . چون از كرمان به بلوچستان چاپارخانه نبود همانروز دو تا اسب با زين و يراق خريدارى كردم و با نوكرم به سمت بلوچستان رفتم . در منزلهاى بين راه هرجا حاجتى داشتم در مقابل قيمت و اجرت برميآوردند ، در راه هم كسى بما تعرضى نداشت معهذا گاهى بعدهء مسلح برميخورديم كه با اشاره ما را به يكديگر مينمودند مثل اينكه خبر دارند كه من از طرف امير نظام مأمورم « 1 » . پشت چادر شيخ پياده شدم حكم را از بغلم بيرون آوردم و گشودم و در دست گرفتم و وارد چادر گرديدم ، نزديك مدخل از داخل چادر عده‌اى كه رنگ آنها شيرقهوه‌اى و اسلحه

--> ( 1 ) - اين سوارها بدستور امير نظام عده‌اى بوده‌اند كه حاكم سيستان مامور كرده بوده است كه دورادور مامور مركز را حفاظت كنند و پيشاپيش با وسايل خود مسافرت او را تسهيل نمايند . اما شيخ سعيد مسلما باز هم بوسيله حاكم سيستان از ماموريت ميرزا معصوم باخبر بوده و الا ممكن نبوده است دو نفر غيرمسلح در تمام خاك بلوچستان مسافرت نمايند و كسى متعرض آنها نشود .