عبدالله مستوفى

58

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

قبله عالم ، قدمهاى شما روى چشم ماست استغفر اللّه ! بر شيطان لعنت ! نزديك بود اين عصر روزه‌اى يك جسارت ، يك بىادبى گنده‌اى از ما سر بزند ، آقا هم ماشاء اللّه نميفرمايند شاه ايشان را خواسته‌اند ! استدعا دارم از سر تقصير ما بگذريد ! و ما را ببخشيد ! » ميرزا بعد از اين عذرخواهى مفصل اعتنا نكرد كه حتى يك « خدا ببخشد » هم جواب بگويد و با مناعت تمام خرامان‌خرامان طول دالان را پيمود ، ضمنا فكر كرد بدجورى نشد از اين ببعد فراش همراه است و بدون هيچ دردسر او را پشت اطاق شاه خواهد رساند ولى وقتى وارد حياط شد عقب سر خود نگاه كرد با كمال تعجب ديد از فراش خبرى نيست . « خوب ! عيبى ندارد يقين ايستاده است با دربان صحبتى بدارد يا از اهميت وجود او حرفى بزند تا او به در باغ دوم ( گلستان ) برسد پيداش خواهد شد . اما نه ! ازش خبرى نيست » در ضمن اين افكار به در باغ رسيد . ميخواست صبر كند تا فراش برسد باز مناعت مانع شد و قدم در هشتى باغ گذاشت هنوز بوسط هشتى نرسيده بود كه صداى نكره‌اى از توى اطاق بلند شد : « آى كربلائى كجا ميروى ؟ » شاعر در اينجا داستان گاو روستائى و شير مثنوى بخاطرش آمد و در عالم فكر داستان را از سر « روستائى گاو در آخور ببست » از نظر گذرانده و پيش خود گفت اگر بگويم شاه مرا خواسته است اين دربان هم مثل آن روستائى زهره خواهد تركاند . ولى همان صدا مجددا بلند شد و فكر شاعر ما را پاره كرد و گفت : « اينجا در خانه شاه است طويله نيست كه مثل اين گاوميش‌هاى حاجى ميرزا آقاسى سر گذاشته‌اى تو ميروى ؟ » اين جمله صريحتر از آن بود كه ميرزا محملى براى آن بتراشد و تا مغز استخوان او كارگر شد سرش بتاب افتاد ميخواست هزار فحش شاعرانه و مضمون‌هاى بكر بديع بشاه و خانه شاه و بالاختصاص حاجى ميرزا آقاسى و حتى گاوميشهاى او بدهد بلافاصله يادش آمد كه اينجا واقعا در خانه شاه و ممكن است از دربان كتك سفتى بخورد و مثل قصهء برادر حاتم و چاه زمزم « 1 » شهره آفاقش كند بنابراين خشم خود را فروبرد و شعر سعدى :

--> ( 1 ) - ميگويند حاتم طائى كه در سخاوت و سفره ضرب المثل است برادرى داشته كه بعد از مرگ حاتم براى تحصيل شهرت مضيفى راه انداخته و هر روز چند شتر ميكشته و بواردين ميخورانده است . روزى مادرش به او گفت فرزند من ميدانم كه سخاوت تو براى تحصيل شهرت است همين كه سرمايه‌ات تمام شد صفت طبيعى تو خود را نشان خواهد داد و اسم برادرت را هم از ميان ميبرى . برادر حاتم گفت تو از كجا ميدانى كه سخاوت من طبيعى نيست گفت وقتى برادرت شير مىخورد اگر زن ديگرى كه بچه به بغل داشت از پهلوى ما ميگذشت لبش را از پستان خلاص و با دست پستان مرا به سمت بچه‌اى كه در بغل مادرش بود تعارف ميكرد و تا آن بچه نزديك ما بود شير نميخورد . اما تو در زمان شيرخوارگى همين كه كسى از پهلوى من رد ميشد اعم از اينكه بچه ببغل داشت يا نداشت دستهاى خودت را به پستان محكمتر ميكردى و مثل اينكه مدتى است شير نخورده‌اى ولعت به پستان زيادتر ميشد . برادر حاتم دانست مادرش درست فهميده است و از اين راه آن هم بعد از حاتم نميتواند شهرتى تحصيل كند هرچه فكر كرد ديد خلق‌وخوئى كه بتواند بوسيله آن مشهور شود ندارد و چون خيلى طالب شهرت بود چاه زمزم را كه در نزد عرب زمان جاهليت هم محل مقدسى بوده است ملوث كرده و بواسطه اين عمل ابلهانه خود را معروف نمود . اين روزها ما از اين قماش شهرت‌طلبها زياد داريم .