عبدالله مستوفى

55

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ميرزا نصر اللّه و دختر ميرزا يوسف « قريب » گرگانى را كه بعد از به دنيا آوردن يك پسر و يك دختر در سن جوانى بدرود زندگى گفته ، و دخترزادهء ميرزا اسد اللّه خان نورى و خواهرزاده ميرزا آقا خان وزير لشكر جانشين او شد ، براى ميرزا حسن به خانه آورد براى ساير پسرها هم همين كه ببلوغ ميرسيدند فكر زن و زندگى ميكرد . نواده‌هاى او ميرزا محمد و ميرزا محمود پسرهاى ميرزا نصر اللّه و ميرزا شفيع پسر ميرزا حسن در زندگانى او پسرهاى رسيده‌اى شده بودند و از ميرزا بابا حكايت‌هائى نقل ميكردند كه من پاره‌اى از آنها را در اين اوراق آورده‌ام . از جمله يكى هم شرح ذيل است كه بشهرت محمد شاه در احتراز از بيهوده‌كارى و جدى بودن او خدشه وارد مىكند و بايد آن را نتيجهء افكار درباريان و كسالت مزاج شاه دانست كه براى تنوع و تفريح در اينجا ذكر ميكنم . من استخوان‌بندى اين قصه را از برادرزاده‌ام ، ميرزا محمد عليخان مستوفى فارس شنيده‌ام . محمد شاه و شاعر شيرازى شاه ناخوش بود ، پيشخدمتهاى دربار براى او تفريحاتى فكر ميكردند از جمله شنيدند ميرزا آقا نامى از اهل شيراز كه مردى شاعر و بسيار خودپسند و عصبانى است تازه بتهران آمده و ممكن است از اين شخص وسيلهء تفريح خوبى براى شاه ساخت . براى حصول اين مقصود قبلا يكى از آنها با ميرزا طرح آشنائى و رفاقت مياندازد و به او ميفهماند كه اگر قصيده‌اى در مدح شاه بگويد او وسيله بعرض رساندن آن را ميتواند فراهم كند . ميرزا قصيده‌اى ميسازد دستور طرز پذيرائى او را بدربانها و فراشان ميدهند و روزى براى اين كار معين ميكنند و بوسيلهء فراش قرمزپوشى ميرزا را براى خواندن قصيدهء خود بحضور ميطلبند . مخصوصا ماه رمضان را براى موقع اين كار معين ميكنند كه روزه عصبانيت مؤمن را تشديد كرده باشد . ميرزا قبلا بزاخفشى « 1 » گير ميآورد و چندبارى قصيدهء خود را نزد او ميخواند و اشعاريرا

--> ( 1 ) - اخفش يكى از نحويين معروف است كه اقوال او در كتب معانى بيان مورد استفاده مىباشد . ميگويند عادت داشته است كه تحقيقات نحوى خود را هميشه براى يك كسى بگويد و او هم با سر گفته‌هاى او را تصديق نمايد گاهى كه كسى گير نميامده اين حاجت را با بزى كه در خانه داشته رفع ميكرده است و به كسىكه پاى درسى بنشيند و چيزى از آن نفهمد به همين مناسبت بزاخفش لقب داده‌اند . و نيز ميگويند اخفش در كودكى بعد از آموختن خواندن و نوشتن روز اوليكه نزد استاد براى درس نحو رفت استاد بعد از بيان قاعده اعراب ، جملهء « قال الشيخ جلد الكلب يتطهر بالدباغه » را براى تمرين به او داد كه فعل و فاعل و مفعول آن را تعيين كرده فردا پس بدهد و ضمنا توصيه كرد كه جمله را درست حفظ كند و با اعراب پس بدهد . اخفش پرسيد چندبار تكرار كنم كه جمله محفوظم بماند در جواب گفت الدرس حرف و التكرار الف يعنى هزاربار بگو تا محفوظت بماند ، بيچاره طفلك از وقتىكه از استاد جدا شد جمله معهود را با كمال دقت تكرار و شماره ميكرد و وقتى از كار فارغ شد چنان گيج شده بود كه باقى توصيه‌هاى استاد را راجع بقيه در صفحه بعد