عبدالله مستوفى

84

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

به پشت ديوار شهر آورد و جنگ شروع شد . افغانها مجبور شدند شهر را به تصرف او بدهند ( 1273 ) . حسام السلطنه فاتحانه وارد هرات شد . در مساجد و مجامع خطبه باسم شاه خواندند و سكه باسم او زدند . شاهزاده محمد يوسف به تهران فرستاده شد . شاه بتصويب و خواهش صدراعظم از تقصير او گذشت ولى ورثهء يار محمد خان ظهير الدوله بمناسبت قتلهائيكه محمد يوسف از آن خانواده كرده بود قصاص خواستند و حقا اعدام شد . دولت ايران بعد از فتح هرات ميبايست بلافاصله به سمت قواى امير دوست محمد خان قشون بكشد و او را از قندهار بيرون و از حكومت كابل معزول كند و انگليسها را با كار تمام شده مواجه نمايد ولى مثل واقعهء خان خيوه خود را مشغول برخوردارى از لذت اين فتح كرده بموجب عادت خود مقدارى نشان و امتياز براى رؤساى قشون فاتح فرستاد . شايد تصور ميكرد كه امير دوست محمد خان خود از دراستيمان درآيد و كار افغانستان به وضع سابق خود برگردد . حملهء انگليسها بسواحل خليج‌فارس در اوائل ربيع الثانى 1273 يعنى يك ماه پس از فتح هرات سفير انگليس تهران را ترك گفت و چند كشتى انگليسى بوشهر را بمباران و عده‌اى در ساحل پياده شدند و بداخله كشور پيش آمدند « 1 » يك ماه بعد هم در اوائل جمادى الاول در سمت محمره همين عمل را مجرى داشتند .

--> ( 1 ) - دولت ايران در بوشهر عده كمى سرباز و سوار محلى ساخلو داشت و چون غافلگير شده بود عده و عده آنها به آن اندازه نبود كه جلو انگليسها مقاومت نمايند . براى اين عقب‌نشينى يا فرار قصه‌هاى مضحك در دهنها افتاده بود كه من در جوانى آنها را شنيده‌ام در اينجا بعضى از آنها را براى تفريح نقل ميكنم يكى از فراريها سرتيپ فوج كزاز اراك بوده است كه من از بردن اسم او باحترام بازماندگان خوددارى ميكنم . گلوله توپهاى انگليسيها كه بدرقه فراريان ميشده البته ابتدا صداى احتراق باروت و بعد صداى گلوله كه هوا را ميشكافته بسمع فراريان ميرسانده است . خان سرتيپ كه تا آنوقت صداى گلوله توپ را نشنيده بوده است از يكى از همراهان ميپرسد كه اين چه صدا است اين شخص كه مرد ظريفى بوده گفته صداى توپ انگليس است و ميگويد اهى . . . كزازى . خان سرتيپ با لهجه فراهانى ميگويد : « اين پىير پىيرسگ اسم منو از كجا ياد گرفته . » ( اين پدر - پدرسگ اسم مرا از كجا ميداند . ) و نيز ميگفتند يكى از روساى سوارهاى شيرازى از فرط عجله قشخون اسبش را نبسته سوار شده و بتاخت فرار ميكرده قشخون يابو به پشت كمرش ميخورده اين خان سركرده تصور ميكرده كسى عقب او است و ميخواهد او را اسير كند و بند كمند او است كه به پشتش مىخورد فرياد ميكرده : « سوار امان ! ! سوار امان ! ! » نوكرش كه عقبش بوده ميگويد : « آقا سوار نيست قشخون است ميگويد : « قشخون بيك امان ! ! قشخون بيك امان ! ! » . باز هم ميگفتند يكى از اين سوارها كه اسب سمندى داشته كه خيلى آن را عزيز ميداشته است وقتى ميخواسته است اسبش را دهنه كند اشتباها دهنه را بجاى قشخون به كار انداخته ولى البته زير دم اسب كه محل قشخون است جائى نبوده است كه دهنه به آن گير كند . سوار پس از چند بار تكرار عمل ، اسب را نوازش كرده ميگويد : « سمن جان دندانهايت از ترس كليد شده بجاى خود ، ديگر كاكلت چرا اينقدر دراز شده است ؟ . . » ايرانى شاعر است هرجا اتفاق فوق‌العاده‌اى بيفتد بنظم يا نثر متلك خود را برضد اشخاص قاصر يا مقصر ميگويد و در دهنها مياندازد تا لامحاله دق‌دلى خالى كرده باشد .