عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
69
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
به دو سپرده جان تسليم كرد . سلطنت او و پسرش كه جانشين او گرديد بهترين مصداق قول ابن المعتز است كه در فصول قصار خود گفته : مردم عالم شبيه تصاوير كتابى هستند كه بغيبت هريك ديگرى ظاهر شود . سلطنت كيكاوس كه اعرابش قابوس نامند چون سران سپاه مراسم عزاى كيقباد را بجاى آوردند سر انقياد در برابر كيكاوس بر زمين اطاعت نهادند . شاه بر تخت استوار آمده تاج بر سر نهاد و نخستين كلماتى كه بر زبان راند اين بود : باريتعالى عزّ اسمه ما را بر زمين بيافريد كه طاعت او را كمر بسته بنيكى در بندگان او نگريم و در اصلاح امور بذل جهد كرده دشمنانرا برانيم و دوستان را حمايت كنيم و ممالك را آباد كرده لطف خود را بنيكان و قهر خود را ببدكاران متوجّه داريم . حضّار سر فرود آورده بر او آفرين خواندند . كيكاوس خلقتا عجيب به نظر ميرسيد و بسيار متلوّن المزاج بود گاه سلطانى رئوف و گاه پادشاهى جبّار جلوه ميكرد همچنانكه گاه غير قابل ملامت و گاه شيطانى سراپا ملعنت مينمود گاهى باوقار و متين و گاهى جلف و سخيف بود خصوصا از هواى نفس متابعت داشت و در پيروى از اميال خود شائق و بسيار مستبدّ برأى و زنپرست بود . هرگز نصيحت نمىپذيرفته و دست بامورى ميزده است كه كار بافتضاح ميكشيده با چنين بىنظمى مدّتى مديد سلطنت كرده است طبعا به پستى مىگرائيده و سعادتش او را بلند ميكرده . رأيش كار را بفساد انجرار ميداده و اقبالش آن را اصلاح مينموده يكى از اعمال جاهلانهء او كه بعواقب و خيمه منجر گشته و نتايج بد از آن گرفته عزيمت او از بلخ در رأس قشون به يمن بوده تا پادشاه آن سرزمين را كه به فارسى هماواران ( هاماوران ) يعنى سلطان حمير و به عربى ذو الاذعار بن ذو المنار بن الرائش ميگفتند مطيع سازد كه سلطانى بود عظيم الشأن و مستبد ولى درست و صديق و من در تاريخ ذوهاى يمن و اقيال حمير نسبت به او متذكّر و در جاى خود انشاء اللّه تاريخ او را خواهم نوشت « 1 » .
--> ( 1 ) مقصود اصل كتاب است كه تاريخ عموم سلاطين شرق مىباشد نه در اين كتاب كه مختصّ بسلاطين ايرانست