عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
40
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
بركشيد و بسراغ رودابه رفت تا او را هلاك سازد سيندخت او را چسبيده گفت : ترا به خداوند اين يك كلمه را بشنو سپس آنچه خواهى بكن . مهراب فرياد برآورد كه بگذار خود و ترا از ننگ كسى كه حيثيّت ما را پايمال و افتخاراتمان را لكّهدار كرده خلاص كنم سيندخت گفت بدانكه سام از اين قضايا مطّلع و مايل بدين وصلت است و عزم دارد بدين منظور به خدمت ملك رسيده پس از استجازه نزد ما آيد و عقد مواصلت منعقد نمايد مهراب بپاسخ گفت اگر چنين باشد كه تو ميگوئى چه بهتر از اين و بايد شكر خدايرا از وقوع چنين امرى بجاى آورد ولى من تصوّر نميكنم كه قضايا بدينصورت تمام شود گمان ميكنم شاه ناراضى و كار بتمامى ما خاتمه پذيرد . پس به منزل خود مراجعت نموده بانتظار تقدير و مشيّت الهى بنشست . شرح ماجرى منتشر و قبل از رسيدن سام باطّلاع منوچهر رسيد و چون دانست كه سام در راه است ندما را گفت : شايد او براى تحصيل اجازهء وصلت زال و مهراب كه نوادهء ضحاك است بنزد من آيد ولى من با چنين پيوندى موافقت نخواهم كرد چه ممكن است عواقب و خيمه بر آن مترتّب باشد و اولادى از آنان بوجود آيد كه عرق ضحاك در او باقى بوده آتشى برافروزد كه بصدهزار شمشير اطفاء آن ميسّر نباشد . ندما معروض داشتند : رأى ملك عين صلاح و صوابست و چون شاه مطّلع شد كه سام بگرگان رسيده پسر خود نوذر را با سران سپاه خود باستقبال او فرستاد كه سلام پدر را به دو برساند و اظهار دارد كه شوق ملك بديدارت چنانست كه بملاقات افريدون نائل شود و تا ورود تو ساعت ميشمارد . نوذر با سران سپاه به راه افتاد و در سرحد گرگان و طبرستان با او مصادف گرديد سران سپاه در برابر سام از اسب به زير آمدند و سام بنوبهء خود در مقابل نوذر پياده شد و دست مودّت بهم داده احترامات معموله بجاى آوردند و مجدّدا بر اسب نشسته نوذر سلام شاه و پيغام او را به سام رسانيد سام دوباره از اسب به زير آمده روى بجانب طبرستان زمين را بوسه داد و به راه افتادند و پس از طىّ مراحلى چند سام مهمانان خود را در چادر خود پذيرفت و با تعظيم و تكريم بسيار از آنان پذيرائى به عمل آورد و هريك را هديهاى از مصنوعات هندوستان تقديم داشت صبح روز بعد رو بدرگاه ملك به راه افتادند لدى الورود شهنشاه بار حضور داد و سام