عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

32

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

و بر هر زبان جارى و سارى نبود و در عداد قصصى درنمىآمد كه مايهء سرگرمى و رفع بيخوابى ملوك است من آن را در كتاب خود ذكر نميكردم . در ازمنهء قديمه از اين قبيل قضايا كه عجيب به نظر ميرسد بسيار بوده مانند عمر هزارسالهء آدمى و بودن جنّ و شيطان در خدمت سلاطين و تيرى كه كماندارى از طبرستان بطخارستان انداخته و قضاياى ديگرى كه شرح آن موجب تطويل مقال است و براى ما اين قبيل داستانها سواى معجزات انبياء عليهم السلام قصص تفريحى محسوب است . سام پسرى را كه از سيمرغ گرفته بود دستان ناميده زال زرش لقب داد « 1 » كه به زبان مردم سيستان و زابلستان شيخ كبير است و آنگاه او را به خانه برد و كودك در قليل مدتى گفتن آموخت و از به دو طفوليّت آثار كياست از او پيدا و علائم نجابت از او هويدا بود . منوچهر كه از سرگذشت او مطّلع شد امر داد كتبا زال و سام را بحضور او طلبند سام روى بدرگاه ملك آورده پسر را بآستان اعلى حاضر نمود منوچهر با اعزاز تمام او را پذيرفته سعى كافى در تربيتش مبذول و مورد توجّهش قرار داد و بعدا كه زال را احضار نمود پسر را جوانى آراسته و خوبروى و خوش‌هيكل و نيك‌رفتار و خوش‌سلوك و جالب يافت و نقصى جز سپيدى مو در او نديد كه شايد آن هم حسنى محسوب و اگر سياه بود اينهمه لطف نداشت . شاه در او متعجّب مانده او را دعا گفت و منجّمين را امر داد كه ستارهء او را ديده طالعش را معلوم دارند . گفتند مرديست بسيار سعادتمند و بمقامات بلند خواهد رسيد و بهركارى كه در خدمت شاه و دفاع وطن اقدام كند مقضى المرام خواهد بود . منوچهر كه از اين پيشگوئى فوق العاده مسرور بود محبّت بسيار براى او در خود احساس نمود و چون سام اجازهء مراجعت تحصيل

--> ( 1 ) از شاهنامه : نگه كرد سيمرغ ز افراز كوه * بدانست چون ديد سام و گروه كه آن آمدنش از پى بچه بود * نه از بهر سيمرغ آن راه سود چنين گفت سيمرغ با پور سام * كه اى ديده رنج نشيم و كنام ترا پرورنده يكى دايه‌ام * همت دايه هم نيك سرمايه‌ام نهادم ترا نام دستان زند * كه با تو پدر كرد دستان و پند بدين نام چون بازگردى بجاى * بگو تات خواند يل رهنماى