عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

27

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

همراهانش به خاك هلاك درافتاده بودند طلوع آفتاب رو بفرار نهاد منوچهر بتعقيب او پرداخته در كشاكش پيوستن وى بمعسكر خود به دو رسيد و چون گرفتارش ديد زخم عميقى با نيزه به دو وارد آورده چنان شمشير بر او كوفت كه از خود بى خود شده بر زمين افتاد منوچهر از اسب به زير آمده سرش از تن جدا كرد و مظفّر و منصور باردوگاه بازگشته شكر خداى بجا آورد و بلادرنگ سر تور و مژدهء فتح و اين پيغام به فريدون فرستاد : اين يكى از دو سر و ديگرى به زودى متعاقب آن خواهد رسيد . فريدون در عين شادكامى متأثّر شده اشگ از ديدگان فرو ريخت و با دستهاى لرزان سعى داشت رقّت خود را كه طبعا پدر در مورد پسر احساس مىكند مخفى دارد و با خود چنين گفت : بچنين دنيائى كه مرا بنابودى كسانم يكى بدست ديگرى وادار مىكند چگونه ميتوان دل‌خوش داشت سوّمين سر هم به همين سرنوشت دچار خواهد گرديد ولى كسى كه سر بريدهء فرزندانش را در دامن خود مشاهده كند بدبخت نيست ؟ اف بر اين دنياى دنى كه نعمتش نقمت است و ليل و نهارش فزايندهء زحمت . مؤلف گويد فريدون حال كسى را داشت كه اعراب در ضرب المثل خود گفته‌اند : شفيت نفسي و جدعت انفي « 1 » و چنان كه شاعر گفته : شفيت النّفس من حمل بن بدر * و سيفي من حذيفة قد شفاني فإن أك قد بردت بهم غليلي * فلم أقطع بهم إلّا بناني « 2 » در ذكر آنچه بعد از قتل تور بر منوچهر گذشت چون تور به هلاكت رسيد سلم كه همچنان مغلوب شده بود بقدرى گريست كه چيزى نمانده بود نابينا شود همين كه در كار خود متحيّر ماند و خوف و تألم بر او مستولى شد به منوچهر پيغام فرستاد كه : « مصيبت مرگ برادر يعنى عمويت چنانم

--> ( 1 ) روح خود را تسلّى دادم و بينى خود را بريدم . ( 2 ) از اينكه از حمل بن بدر انتقام كشيدم خشنود شده‌ام و شمشيرم انتقام مرا نيز از حذيفه كشيد گرچه كينهء من نسبت به آن دو تمام شد ولى انگشت‌هاى خود را بر سر اين كار گذاشتم .