عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
24
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
« منوچهر » يعنى او شبيه من است « 1 » و بدين اسمش ناميد و همان محبّتى را كه به ايرج داشت نسبت به او پيدا كرد و همّش مدام مصروف حسن تربيت و پرورش او شد و خود را بوجود او تسليت ميداد و او را داروى درد خود دانسته اميد داشت كه روزى برشد رسيده جوانى سرافراز و مؤدّب و مهذّب شود و فرّ ايزدى بر او بدرخشد تا سيرت و آداب ملوك گيرد . فريدون او را وليعهد و جانشين خود قرار داده تاج و تخت به دو تفويض و صغير و كبير را به خدمت او واداشته خزائن خود را در اختيار او گذاشت . همانطور كه فريدون ، منوچهر را براى جنگ با سلم و تور پرورانيده امر داده بود كه خود را براى كشيدن انتقام پدر مهيّا سازد او نيز معجّلا امر او را اطاعت و با عزمى راسخ اين سرنوشت غير قابل تغيير را اجرا نمود نخست قارن بن كاوه را در رأس قشون خود قرار داده امر داد مهمّات لازمه را در اختيار رؤساى افواج گذارند و خود بجمعآورى نفرات جهد وافى مصروف داشت همين كه اين اخبار به گوش سلم و تور رسيد در كمال وحشت و اضطراب قرار ملاقاتى چون دفعهء قبل در آذربايجان گذاشته هريك با قشون روى بميعاد آوردند لدى الورود بمذاكرات لازمه پرداخته مصمّم شدند رسولى به خدمت پدر اعزام و كتبا عذر تقصيرات گذشته را خواسته ضمنا ملاطفت رؤساى قشون و مشاورين او را بوسيله عطاياى ملوكانه جلب نمايند بنابراين دو تن مرد كافى سخندان بدين سمت مأمور و نامهها و هدايا را به آنان سپردند و هردو
--> ( 1 ) از شاهنامه : برآمد بر اين نيز يك چندگاه * شبستان ايرج نگه كرد شاه يكى خوب چهره پرستنده ديد * كجا نام او بود ماه آفريد كه ايرج بر او مهر بسيار داشت * قضا را كنيزك از او بار داشت چو هنگامهء زادن آمد پديد * يكى دختر آمد ز ماه آفريد جهانى گرفتند پروردنش * برآمد بناز و بزرگى تنش چو بررست و آمدش هنگام شوى * چو پروين شدش روى و چون قير موى نيا نامزد كرد شويش پشنك * به دو داد و چندى برآمد درنك پشنگ آنكه پور برادرش بود * نژاد از گرانمايه گوهرش بود يكى پور زاد آن هنرمند ماه * چگونه سزاوار تخت و كلاه جهانبخش را لب پر از خنده گشت * تو گفتى مگر ايرجش زنده گشت مى روشن آورد و پرمايه جام * مر او را نهادش منوچهر نام چنان پروريدش كه باد و هوا * برو برگذشتن نديدى روا