عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
363
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
بكشند آنان نيز امر را اجرا و او را با طنابى خفه كرده برود مرو افكندند « 1 » و جريان آب جسد را همچنان برد تا در مصب رزيق بشاخ درختى گير كرد . اسقف مسيحيان بمشاهدهء جسد او را شناخته از آب برآورد و در طيلسان معطّر بمشكى پيچيده پس از اجراى مراسم به خاك سپرد . يزدگرد پس از بيست سال سلطنت در سنهء 31 هجرى كشته شد مرگش مايهء عبرت و انقراض كشور ايران گشت . اما قبل از مضى مدت يك ماه نيزك « 2 » نتوانست تحمل كند كه ماهوى قدرت را در دست گرفته مستبدّانه سلطنت كند و او را كنار گذارد بنابراين ماهوى را بكشت و اموالش را تصاحب كرده برئيس خود خاقان پيوست و مرو را بتصرّف اعراب داد . خاتمه
--> ( 1 ) 31 هجرى 652 ميلادى . ( 2 ) از شاهنامه : چنين تا به بيژن رسيد آگهى * كه ماهوى بگرفت شاهنشهى چو بشنيد بيژن سپه برگرفت * ز كار جهان مانده اندر شگفت چو ماهوى سورى سپه را بديد * تو گفتى كه جانش ز تن برپريد غمى شد برابر صفى بركشيد * هوا نيلگون شد زمين ناپديد چو بيژن سپه را همه راست كرد * بايرانيان بر كمين خواست كرد بدانست ماهوى و از قلبگاه * خروشان برفت از ميان سپاه مر او را بريگ فرب در بيافت * ركيبش گران كرد و اندر شتافت كمربند بگرفت و او را ززين * برآورد و ناگاه زد بر زمين فرود آمد از اسب و او را ببست * بهپيش اندر افكند و خود برنشست هم آنگه به بيژن رسيد آگهى * كه آمد بدست آن بدآئين رهى جهانجوى ماهوى شوريده هش * پرآزار و بىدين خداوند كش به دو گفت بيژن كه اى بدنژاد * كه چون تو پرستار كس را مباد چرا كشتى آن دادگر شاه را * خداوند پيروزى و گاه را چنين داد پاسخ كه از بدكنش * نيايد مگر كشتن و سرزنش بدين بد كنون گردن من بزن * بينداز در پيش اين انجمن به دو داد پاسخ كه ايدون كنم * كه كين از دل خويش بيرون كنم بشمشير دستش ببرّيد و گفت * كه اين دست را در بدى نيست جفت چو دستش ببرّيد گفتا دو پاى * ببريد تا ماند ايدر بجاى سه پور جوانش بلشگر بدند * همان هرسه با تخت و افسر بدند همانجا بلند آتشى برفروخت * پدر را و هرسه پسر را بسوخت