عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

356

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

از شهريار بن پرويز كه يكى از قربانيهاى شيرويه بود پسرى بنام يزد گرد مانده بود كه در كمال عسرت ناشناس در اصطخر ميزيست پس از مرگ فرخ‌زاد صالح‌تر از او كسى را براى سلطنت نديدند بنابراين او را به مدائن خوانده بسلطنت برداشتند . يزدگرد قبل از آنكه بحدّ رشد رسد بسلطنت رسيد در اين زمان قدرت دولت رو بزوال نهاده رمقى از آن باقى نمانده بود . ضمنا افكار متشتّت و جماعات متفرق گشته امور رو باختلال نهاده بود . از طرفى دولت عرب بوجود پيمبر ص همچنانكه نور اسلام بهرطرف پراكنده ميشد اعتبار و رونق ميگرفت و چنان كه خداوند وعده فرموده بود برتريش بر ساير اديان بظهور پيوست . يزدگرد مدام ميكوشيد و موفّق نميشد و به زحمت بادارهء امور كشور ميپرداخت تا آنكه عمر بن الخطاب ، سعد بن ابى وقاص را با صحابهء خاص و قشون ظفر نمون به عراق اعزام داشت و چون به عذيب رسيد بدبختى به ايران روى كرد و سخت گرفتارشان نمود . يزدگرد به قصد تنبيه آهنگ جدال كرد و رستم آذرى را بسرگردگى قشونى كه بجنگ آنان فرستاد گماشته جمعى از مرزبانان را نيز بكمك او اعزام داشت در مصاحبه‌اى كه بين رستم و يزدگرد شد رستم گفت : اعراب با ما همان معامله‌اى را ميكنند كه گرگ غفلتا در گلّهء ميشان مىكند . يزدگرد جواب داد : ولى آنان نميتوانند چنان كنند كه عقابى در طلب طعمه مىكند زيرا سحرگاهان بر فراز كوهى كه لانهء طيور در آن بسيار است قرار گرفته هردفعه كه مرغى پرواز مىكند بر آن حمله برده او را ميگيرد تا همه را تمام كند اگر اين طيور همه پرواز كنند اكثر نجات خواهند يافت . يزدگرد احتياطا قسمتى از خانواده و اموال خود را نزد فغفور پادشاه چين فرستاد و خود با دربار و بهترين عساكر به نهاوند رفته فرخ‌زاد آذرى را بعنوان نيابت در مدائن گذاشت و رستم را به قادسيه اعزام داشت گويند مغيرة بن شعبه كه بعنوان رسالت از جانب سعد نزد رستم آمده بود رستم بتحقير در او نگريست و پس از مذاكرات بسيار رستم نام لباسى را كه مغيره بر تن داشت سئوال كرد مغيره جواب داد ، برد . رستم آن را بفال بد گرفته گفت : پادشاهى برد يعنى مملكت را برد . پس مغيره را گفت : وضعيّت ما و شما اعراب مثل روباهى است كه بتاكستانى داخل