عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

353

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

شهربراز و باميد مواعيد او زهر در غذاى اردشير كرده او را بكشت « 1 » و كتبا شهربراز را از موضوع مستحضر ساخته حركت او را تسريع كرد شهربراز هم در رأس بيست‌هزار سرباز روى به مدائن نموده بدون رضاى خاطر اعيان و مرزبانان سلطنت را غصب كرد . سلطنت اردشير يكسال و پنجماه طول كشيد . سلطنت شهربراز چون شهربراز بسلطنت رسيد و بر تخت بنشست و تاج بر سر نهاد چنان شد كه شاعر گفته : نعمة اللّه لا تعاب و لكن * ربّما استقبحت على أقوام « 2 » روزى حضّار مجلس را گفت : چقدر سلطنت ممتاز و مطبوع و چقدر عبوديّت تلخ و ناگوار است محقّقا يكروز پادشاهى بر صد سال بندگى مزيّت دارد ! پسر بزرگش او را گفت : حق با تست ولى نه تو از نسل سلاطينى و نه از مردمانى هستى كه لياقت سلطنت را دارا هستند و من ميترسم كه سلطنت را به تو ابقاء نكند و نگذارند در آن

--> ( 1 ) از شاهنامه : چو پيروز خسرو چنين نامه ديد * از انديشهء بد دلش بردميد بيامد شب تيره‌گون بار يافت * مى روشن و خوب گفتار يافت چو نيمى ز تيره شب اندر كشيد * سپهبد مى يك منى دركشيد بدانديش ياران او را براند * جز از شاه و پيروز خسرو نماند جفا پيشه از پيش خانه بجست * لب شاه بگرفت ناگه بدست هميداشت تا شد تباه اردشير * همه كاخ شد پر ز شمشير و تير هيونى برافكند نزد گراز * يكى نامهء نيز با او دراز فرستاده چون شد بنزديك اوى * چو خورشيد شد جان تاريك اوى همى تاخت چون باد تا طيسفون * سپاهى همه دست شسته به خون چو آورد از آن سوى ايران سپاه * پذيره شدندش بزرگان به راه ز لشگر نيارست دم زد كسى * نبد خود بدان جاى لشگر بسى سپهبد بجستن گرفت از كيان * فرائين بدست آمدش از ميان به دو داد شاهى گراز آنزمان * فرائين شد از كار او شادمان * * * ( 2 ) نعمت خداداد را نبايد انتقاد كرد ليكن اغلب نسبت به بعضى اشخاص قبيح به نظر ميرسد .