عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
329
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
به آسمان برخاست همين كه كرديه خواهر و همسر بهرام كه يك از زيباترين و باهوشترين و شجاعترين زنان روزگار بود ببالينش آمد تپانچه بر روى زده موهاى خود را كند و گفت . برادر اين جزاى كسى است كه كفران نعمت اولياى خود را كرده بر عليه مولاى خود قيام كند و حربه به روى سلاطين خود كشد . بهرام گفت . حق با تست و چنانست كه تو ميگوئى . و نكتهاى گفت كه شاعر در اين شعر بيان كرده است : يسئ قضاء السوء بالمرء جائرا * و ليس يسئ المرء قط بنفسه « 1 » و آنگاه مردان سينه افسر ارشد خود را بجانشينى خود انتخاب و فرماندهى
--> بقيه از صفحهء قبل اگر با تو بسيار خوبى كند * بفرجام پيمان تو بشكند گر او را فرستى بنزديك شاه * سر شاه ايران برآرى به ماه چو خاقان شنيد اين سخن خيره گشت * دو چشمش ز ديدار او تيره گشت به دو گفت از اينسان سخنها مگوى * كه تيره كنى نزد ما آبروى نيم من بدانديش و پيمانشكن * كه پيمانشكن خاك يابد كفن چو خرّادبرزين شنيد اين سخن * بهپيچيد از انديشه مرد كهن يكى ترك بد پير نامش قلون * كه تركان ورا داشتندى زبون مر او را درم داد و دينار داد * همان پوشش و خورد بسيار داد به دو گفت آنكس كه اندر جهان * ندارد دل شاد اندر نهان كجا مرگ او را به از زيستن * بدينگونه در خفتن و كاستن يكى كار دارم ترا بيمناك * اگر تخت يا بى اگر تيره خاك بنزديك بهرام بايد شدن * بمروت فراوان ببايد بدن بپوشى همان پوستين سياه * يكى كارد بستان و بگزين تو راه نگه دار آن روز بهرام روز * برو تا در مرو گيتى فروز وى اين روز را شوم دارد بفال * نگه داشتستيم بسيار سال چنين گوى كز دخت خاقان پيام * رسانم بدين مهتر شادكام بدين كارد نافش سراسر بدر * وز آن پس بجهگر بيابى گذر قلون رفت با كارد در آستى * پديدار شد كژى و كاستى همى شد كه تا راز گويد به گوش * بزد دشنه وز خانه بر شد خروش همه مهتران زو برآشوفتند * بسيلىّ و مشتش همى كوفتند * * * ( 1 ) اين طالع شوم است كه ظالمانه سيهروزى را بجانب مرد ميكشد انسان بدبختى را رو به خود نميكشد