عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
320
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
چه كند گفت پرويز را هلاك كن و بهر وسيله كه ممكن است بهرام را راضى و اسباب اطاعت او را فراهم آور تا امور منظّم گردد . هرمز را خادم جوانى بود كه علاقهء بسيار به پرويز داشت و آنچه مىشنيد براى او خبر ميبرد غلام كه آنچه شنيده بود به او گفت و او را از خطرى كه تهديدش مينمود آگاه ساخت پرويز شبهنگام فرار كرده به آذربايجان رفت مرزبان اين ايالت اظهار اطاعت نسبت به او كرده حمايت و دفاع از جان او را متعهّد گرديد . خلع كردن هرمز از سلطنت و كور كردن او چون هرمز را از فرار پرويز مطّلع كردند بسيار پريشان شد زيرا شك نداشت كه پسرش با بهرام موافقت ندارد و امر كرد بندوى و گستهم « 1 » دائيهاى او را دستگير كنند . در اين اثنا خبر رسيد كه بهرام به رى رسيده و علم مخالفت برافراشته اعلام جنگ مىكند . اغتشاش و آشفتگى دربار را فراگرفت مردم نيز بجوشوخروش درآمده كارها كلا مشوّش شد و محابس را درهم شكستند و بندوى و گستهم از زندان رها شده مردم را بخلع هرمز از جهت ارتكاب فجايع تشجيع كردند گفتههاى ايشان در خلق از جهت دشمنى و نفرت بسيار و عدم رضايتى كه عموم از هرمز داشتند مؤثّر افتاد پس مجتمع گشته دفعة بر او شوريدند و او را از تخت به زير آورده بر زمين كشيدند و از سلطنت خلع كرده هردو چشمش را نابينا ساختند . اين حادثه وقتى اتّفاق افتاد كه درست يازده سال و نه ماه از سلطنت هرمز ميگذشت . چون خبر به پرويز رسيد به راه افتاد و در رسيدن به مدائن تسريع كرد و مرزبان آذربايجان و مرزبانان ديگر در ركاب او بودند پرويز بمعيّت معدودى از افسران و خواص خود كه خالوهايش بندوى و گستهم نيز در آن جمع بودند به راه افتاد هنوز چيزى از شهر دور نشده بود كه ديد خالوهايش ايستاده متحيّرند پرسيد چه شده است گفتند : ما ميترسيم كه بهرام ، هرمز را بتخت بنشاند و او كتبا استرداد ما را از پادشاه روم بخواهد و ما هلاك شويم . بنابراين اجازه خواستند كه هرمز را از ميان بردارند . پرويز
--> ( 1 ) بندويه و بسطام .