عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
303
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
زربفتى بدربار آمدند . خوان سالار گفت : سرپوش را بلند كنند من غذاى شاه را بهبينم هردو جوان سر غذا را گشودند و درست غذائى بود با شير و برنج كه قشرى از قند روى آن ريخته بودند جهود بدان نظر افكنده سحر بر آن دميد پسران مهبود پس از پوشاندن آن را بقصر شاه برده بر خوان او نهادند چون دست شاه به طرف ظرف دراز شد خوان سالار سراسيمه رسيده در گوش او گفت : اعليحضرت از غذائى كه از خانهء مهبود آوردهاند ميل نفرمائيد كه مسموم است و مأمور مخصوص آن را باطّلاع من رسانيده است . شاه متعجّب شده امر كرد پسران مهبود از آن تناول كنند كه بمحض خوردن هردو هلاك شدند ، شاه يقين كرد كه مهبود خواسته او را بحيله تلف سازد و بامر او مهبود و زنان و خدمهء او تماما كشته شدند و خوانسالار با مردن رقيب و عرصهء خالى بآرزوى ديرين خود رسيد . يكروز كه انوشيروان با سران سپاه و خاصان حضرت به شكار رفته بود سخن از سحر و جادو بميان آمد انوشيروان گفت : من تصوّر ميكنم سحر و جادو دروغ و امرى عارى از حقيقت باشد . خوان سالار بلاتأمل گفت : سواى اعليحضرت همه در اشتباهاند زيرا من كسى را ديدم كه سحرى را بر غذائى كه با شير تهيّه شده بود دميد و آنا غذا مبدّل بسمّ مهلك شد . شاه « 1 » به ياد مهبود و پسرانش افتاده ظنين شد كه
--> ( 1 ) از شاهنامه : چنان بد كه شاه جهان كدخداى * بنخجير گرگان هميكرد راى بفرمود تا اسب نخجيرگاه * بسى بگذرانند بر چشم شاه ز اسبان كه كسرى همى بنگريد * بر آن بر يكى داغ مهبود ديد فروريخت آب از دو ديده به درد * ز بس داغدل ياد مهبود كرد وز آنجايگه سوى نخجيرگاه * بيامد چنان داغدل با سپاه سخن رفت چندى ز افسون و بند * ز جادو و از اهرمن پرگزند بمؤبد چنين گفت پس شهريار * كه دل را به نيرنك رنجه مدار سخن جز ز يزدان و از دين مگوى * ز نيرنك و جادو شگفتى مجوى به دو گفت زوران انوشه بدى * خرد را بگفتار تو شه بدى ز جادو سخن هرچه گويند هست * نداند جز از مرد جادوپرست اگر خوردنى دارد از شير بهر * بديدار گرداند از دور زهر چو بشنيد نوشيروان اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن ز مهبود و هردو پسر ياد كرد * برآورد شاه از جگر باد سرد