عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
12
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
به عادت مستمر هردو آرميدند . طبّاخان نيز يوميّه يك تن از آن دو را زنده نگاهداشته از گوشت همان ميش به دو ميدادند و محض رضاى خداوند بحفظ جانش ميپرداختند . چون تعدادشان بده نفر رسيد عدهاى بز به آنان داده سفارش كردند كه از شهرها و نقاط مسكونى دورى جسته در صحارى و قلل جبال روزى خود را با اين گلّهء بز فراهم آورند آنان نيز دستور طبّاخان را معمول و چون گروهشان بجمع كثيرى بالغ گرديد بنقاط دوردست رفته در بيابانها و درّهها مأوى گزيدند و متدرّجا رو بازدياد نهادند اغنامشان نيز بيش از پيش گرديد و اسلاف نژاد كرد را در نقاط مختلفه تشكيل دادند . و عمل طبّاخان آب خيرى بود كه به آتش شرّ ريخته شد و بدبختى عظيمى را تخفيف داد . و بعض الشّرّ أهون من بعض « 1 » و چنان كه طبرى از يكى از منابع موثّقه نقل مىكند ضحاك فقط يك مرتبه بر خلاف عادت شكايتى را شنيده و برفع ظلم امر صادر نموده بدين معنى كه چون ظلمش از حد گذشت و جورش رو بشدّت نهاد جمّ غفيرى از مردم كه اصفهانىاى كابى نام در آن بود به دو متوسّل شدند همين كه متظلّمين را بار داد كابى گفت اى ملك ترا بچه عنوان سلام گوئيم سلطان هفت اقليمت خوانيم يا پادشاه اين اقليم يعنى بابل ضحاك گفت سلطان هفت اقليم زيرا پادشاه روى زمينم كابى گفت تو كه بر تمام زمين سلطنت دارى چرا ظلمت بمردم اين اقليم اختصاص يافته و نسبت بعموم بيعدالتى روا ندارى و بسيارى از عمليّات شرمآور او را بعنوان ملامت شرح داد . گفتار مرد در او مؤثّر افتاد و امر بتخفيف و تساوى تحميلات بر رعاياى خود كرد ولى طولى نكشيد كه عادت ديرينه را پيشه ساخته ظلم و جور را باعلى درجه رسانيد . در بيان رؤياى هولناك ضحاك شبى ضحاك بين دو همسر خود كه دختران جمشيد بودند « 2 » بر تخت طلائى خفته
--> ( 1 ) بعضى از ناملايمات سبكتر از بعض ديگرند . ( 2 ) از شاهنامه : دو پاكيزه از خانهء جمّشيد * برون آوريدند از آن چوبيد كه جمشيد را هردو دختر بدند * سر بانوان را چو افسر بدند ز پوشيده رويان يكى شهر ناز * دگر ماهروئى بنام ارنواز بايوان ضحاك بردندشان * بدان اژدهانش سپردندشان