عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

170

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

با او بمسالمت رفتار و سعى در اطفاء خشمش كنند و بدان افزود : كه اگر بالاخره حاضر به چيزى جز جنگ نشد مرگش در اين تير است . پس با زال خداحافظى كرده پرواز نمود . رستم از آن شاخه تيرى ساخته پيكان آهنينى بر آن نصب كرد و بعد تطهير كرده به نماز و دعا پرداخت كه در اين مبارزه موفّق گردد و آنگاه به صرف طعام پرداخته بخفت . اسفنديار كه بخيمه برگشت پشوتن و بهمن و سران سپاه از مرگ آذر نوش و مهر نوش با ضجّه و مويه بر او گرد آمدند اسفنديار به آنان گفت : صبر و تسليم پيشه سازيد كه با خواست خداوند چاره جز اين نيست . پس امر داد كه طبق مراسم معموله با نعش پسرانش رفتار شود و خود طبق عادت با كل و شرب مشغول گرديد و پشوتن را گفت : رستم را به حال رقّت‌بارى درافكندم كه يا از اين جراحات خواهد مرد و يا مجبور بتسليم خواهد گرديد . فرداى آن روز رستم بسلاح جنگ مسلّح گشته در كمال نشاط و انبساط بر رخش برآمد و روى بچادر اسفنديار كه هنوز خفته بود نهاد پس فرياد برآورده گفت : اسفنديار رقيبت ترا بجنگ ميطلبد بيا بميدان او ! اسفنديار از خواب بيدار شد و از سحرخيزى و قدرت صوت رستم متعجّب گرديد . از جاى برخاست ولى فوق العاده خسته و كسل بود . پشوتن بر او نگريسته از ضعف و حزنش بسيار متوّحش گرديد و او را مخاطب ساخته گفت : برادر به من گوش دار و پندم بپذير . با رستم به صلح گراى و با او مخاصمه مكن و بدين خيال كه ديروز بر او فائق آمدى دل‌خوش مدار ممكن است حوادث غيرمنتظرى پيش آيد ، هرگز از كيد زمان غافل نبايد بود ديروز مصيبت مرگ دو فرزندت بر تو وارد آمد و امروز از نتيجهء ملاقات او بيخبرى . اسفنديار گفت : برادر من هميشه ميشنيدم كه زال ساحر ماهرى است و بناى امورش بر شعبده‌سازيست ولى باور نميكردم وقتى مىبينم رستمى كه ديروز بحدّى مجروح و فرسوده مرا ترك گفت كه گمان ميكردم مشرف بموت باشد و امروز سحر صحيح و سالم و در كمال گستاخى و متانت بجنگ من آمده يقين كردم كه جادو مىكند ولى امروز او را بحالى درافكنم كه ديگر زال قادر بعلاج درد او نباشد ! پشوتن گفت : برادر بقوّت و شجاعت خود مبال و از شكست