عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
145
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
ظاهر شده در كنار اسفنديار كه بازوان بلند كرده ميگفت : « خداوندا چقدر تو بزرگى ! قدرت و عظمتت چقدر است كه در چنين مكانى صورتى بدين جمال و كمال مرا نصيب كردهاى » بر زمين بنشست اسفنديار جام زرّين را از مى گلگون مشك كه چون چشم خروس ميدرخشيد لبالب كرده بافتخار او نوشيد و دوباره آن را پر كرده بساحره داد كه در دم سركشيد پس ببادهگسارى مشغول و در فواصل هر جام گرم صرف زماورد شدند . اسفنديار زنجيرى را كه زردشت به او داده بود و سحر و جادو را در آن اثرى نبود مخفيانه حاضر كرد و در موقعى كه ساحره عطسه ميكرد آن را بگردنش افكنده در كمال سختى ببست ساحره به صورت شيرى كه آتش از حلقش برون جهد درآمد و سعى ميكرد خود را از چنگ اسفنديار خلاص كند اسفنديار او را گفت : من اسفنديارم و اين زنجير زردشت است تو از چنگ من خلاصى نخواهى داشت پس خودت را در صورت اصلى خود به من بنما كه آنا به صورت پير زال دهان گشاد كريه المنظرى درآمد زشتتر از زوال نعماى جهان و موحشتر از اوان نزع روان . ساحره گفت : اسفنديار ميزبان مهمانكش مباش و فراموش مكن كه من از غذا و شراب تو خوردهام و بايد حرمت مرا نگاهدارى ، مرا آزاد كن به تو خدمت خواهم كرد . اسفنديار چنان ضربتى با شمشير خود به او وارد آورد كه سرش از تن جدا شد . گردوخاك عجيبى برخاست و گردباد منكرى بظهور پيوست . ظلمت محض فضا را فراگرفت و روز بشب مبدّل شد اسفنديار از رفع تاريكى كه متدرّجا بر طرف گرديد خدا را شكر كرد پس سر ساحره را بر فراز چوبى كه بر تلّى نصب كرده بود استوار داشت . پشوتن و عساكر كه رسيدند سرى مخوفتر از عرصهء محشر و روئى كريهتر از پيك اجل مشاهده نمودند همه خداوند را از آنچه بوقوع پيوسته بود شكر بسيار كردند امّا گرگسار چيزى نمانده بود كه از بغض و عناد قالب تهى كند . اسفنديار طبق مرسوم خود شكر خدايرا بجاى آورده با دوستان با كل و شرب پرداخت و آنگاه گرگسار را طلبيده مى به دو خورانيد و پرسيد : مگر تو نگفتى كه جادوگر بسحر قشونى را نابود مىكند ؟ خوب من سرش را زدم ! چه ميگوئى ؟ گرگسار جواب داد : شاها خداوند ترا موفّق كرد او كمك و همراه تست ولى بالاخره كوزه هميشه سالم نمىماند و بخت متغيّر