عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
133
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
است . اسفنديار گفت : گمان ميكنم اين ايرانىاى است كه به لباس تركان درآمده است چون جاماسب بدرب قلعه رسيد حكمران قلعه پرسيد كيستى گفت : جاماسب فرستادهء پادشاه . حكمران او را شناخته امر داد در را برويش بگشايند و نزد اسفنديار هدايتش كنند . بديدن او جاماسب از منظرهء آهن آلات بوحشت افتاد و سر تعظيم در برابر وى فرود آورد . پس از عرض عبوديّت در حضور وى ايستاد و اشك از ديده فروريخت اسفنديار پس از خيرمقدم به دو گفت : لابد امر مهمّى ترا مجبور كرده نزد من آئى مسلّما شوق ديدار من ترا بفكر من نينداخته ! و آنگاه از امور جاريه پرسيد جاماسب مصائب و حوادث اتّفاقيّه را به اطلاع او رسانيده شرح وقايع را بتفصيل بيان كرد اسفنديار به حال جدّ و برادران گريسته بيانات جاماسب را ميشنيد تا سخن به پيغام گشتاسب رسيد . گفت : كسى كه در عين بىتقصيرى با آن خدمات برجسته با من چنين كرد و آبروى مرا پايمال نمود و هتك حرمت من كرد و دشمنانم را بديدن ضجر من شاد نمود و زنده زنده در اين دو زخم افكنده چنين ميگويد ؟ ! حالا كه گرفتار بدبختى و محاصره تركان است و مرگ بسراغش آمده براى من پيغام مىفرستد و امر بآزادى من مىكند و مرا بنزد خود ميخواند ؟ آن هم نه به منظور خير من بلكه براى رهائى خود از دندان ثعبان و پنجهء شيرژيان كه من خود را با مرگ مواجه سازم و جان او را برهانم ! ولى من پاسخى به پيغام او نميدهم و از اين غل و زنجير جدا نخواهم شد تا دمى كه عالم را در عين رنج و محنت وداع گويم و شكايت از اين مصائب را بدرگاه يزدان برم كه داد مرا از ستمگر بستاند ! جاماسب جواب داد : تو حق دارى مطلب همانست كه تو ميگوئى ليكن دور ادبارت بسر آمده است و سعادت به تو روى آورده پدر و كسانت بالاجبار به تو ملتجى شدهاند فعلا اميد آنان و كشور ايران به تو است و بس تو آتيهء درخشانى خواهى داشت پس اين وساوس را از قلب خود بيرون كرده همچنان كه شايستهء طبيعت تست رفتار كن و بنام و عون الهى برو و آتش شر را به آب خير بنشان و براى خود و پسرانت كارى كن كه ملك بر تو مستقر گردد و اميدهائى كه نسبت به تو هست بحقيقت پيوندد . پس بقدرت بيان خود كوشيد كه اسفنديار را از تصميم خود منصرف سازد همچنانكه بالاخره راضى شد جاماسب هم آهنگران را براى شكستن