عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

126

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

بود . آنچه تكرار كرد جوابى از كسى نشنيد عاقبت بيدرفش براى انجام منظور ارجاسب پاى بميدان نهاد ارجاسب بر او آفرين خوانده ويرا ثنا گفت پس اسب و سلاح و زوبين مسموم خود را به دو داد بيدرفش بميدان تاخته زرير را كه چون پيل دمان و شير ژيان در مقابل يافت ، از بيم جان ياراى مقابله در خود نديد . ناچار بر آن شد كه زرير را غافل‌گير كند كه ناگهان از عقب بر او حمله برده با پرتاب زوبين مسموم چنان ضربتى بر او وارد آورد كه از زين سرنگونش كرده بكشت خود نيز از اسب به زير آمده عنانش بگرفت و رو بجانب ارجاسب نهاد . عساكر ترك فرياد شادى از دل برآوردند . گشتاسب كه در مصيبت چهار فرزند خود ميسوخت رنج و نااميديش از شنيدن مرگ برادر مضاعف گرديد و زره بر تن دريد پس اسب و سلاح طلب كرد كه انتقام مرگ زرير بازستاند ولى جاماسب مانع شده گفت : اين كار شايستهء تو نيست بستور بايد انتقام پدر بازستاند . گشتاسب ، بستور را طلب كرد و اسب و سلاح خود را به دو داده كينه‌جوئى از بيدرفش را به دو محوّل داشت « 1 » . ستور اطاعت كرده رو بميدان نهاد و بيدرفش را گفت : اى كشندهء پدر من زرير بدان كه زندگانى بدون او براى من ارزش ندارد و اگر من با وجود جوانى و علم باينكه حريف تو نيستم بميدان تو آمده‌ام براى اينست كه مرا هم بپدرم ملحق كنى كه از اين غصّه نجات يابم . بيدرفش كه گول كلمات او را خورده بود و او را حريف كم‌اهميّتى تصور ميكرد همان زوبين را بر او پرتاب كرد بستور كمى عقب رفته با سپر ضربه را از خود رد كرد و بعدا تيرى بكمر

--> ( 1 ) از شاهنامه : بيامد هم اندر زمان بيدرفش * گرفته بدست آن درفش بنفش نشسته بر آن بارهء خسروى * بپوشيده آن جوشن پهلوى گرفته همان تيغ زهر آبدار * كه افكنده بد زو زرير سوار برافكند اسب از ميان نبرد * چو دانست كش بر سر افتاد مرد بينداخت آن زهرخورده بر وى * مگر كش كند تيره رخشنده روى نيامد بر او تيغ زهر آبدار * گرفتش همان تيغ شاه سوار زدش پهلوانى يكى بر جگر * چنان كز دگر سو برون كرد سر فرود آمد از باره اسفنديار * سليح زرير آن گو نامدار از آن جادوى پير بيرون كشيد * سرش را ز تن نيمه اندر بريد