عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

84

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

سياوش به اعلم باينكه پدرش هنوز با وجود تبه‌كارى علاقمند بدوست برخاسته زمين ادب ببوسيد و عفو سودابه را بخاطر اولادش تقاضى كرد . كيكاوس گفت : فرزند چقدر تو كريم الطبعى و چقدر باگذشت و شفيق و عاقلى ! او را به تو بخشيدم . بنابراين ملازمان دويده او را از چنگ جلّادان ربودند و بقصرش بردند . رفتن سياوش بجنگ افراسياب چون كيكاوس مطّلع شد كه افراسياب با يكصدهزار سوار كشور خود را ترك و عزم ايران كرده مصمّم گرديد شخصا بجنگ او رفته او را براند سياوش كه از قرب جوار سودابه وحشت داشت و مايل بدورى از او بود بر آن شد كه بجاى پدر جنگ با افراسياب را به عهده گيرد بنابراين از پدر تمنّى كرد انجام اين امر را بعهدهء او واگذارد . كيكاوس بر او آفرين خوانده تقاضايش را پذيرفت و گفت : اى فرزند كار اين جنگ را به تو واگذار و پول و سپاهيان را به تو ميسپارم و رستم و ساير جنگ‌آورانى را كه تو خواهى با تو همراه خواهم نمود . بالنتيجه سياوش بتهيّهء مقدّمات جنگ پرداخته سران سپاهى كه بايد او را همراهى كنند تعيين و مقرّرى هريك را پرداخته لوازم ملازمان و همراهان خود را فراهم كرد و با دوازده‌هزار سوار و همين مقدار پياده به راه افتاده درفش كاويانى را همراه برد پس از وداع پدر كه بمشايعت او رفته بود قشون را بجانب سيستان دلالت كرد . رستم خشنود از ورود سياوش با سران سپاه و افسران باستقبال او شتافت « 1 » بمحض ديدن وى از اسب به زير آمده سر تعظيم در مقابل او فرود آورد و از اينكه سالم از چنين مخاطره‌اى نجات يافته اشك شوق از ديده جارى ساخت و آنگاه باسب برآمده او را به همان قصرى برد كه در ايّام طفوليّت در آن جاى داشت . زال و زواره

--> ( 1 ) از شاهنامه : بدين كار همداستان شد پدر * كه بندد بر اين كين سياوش كمر گو پيلتن را بر خويش خواند * بسى داستانهاى نيكو براند به دو گفت بازور تو پيل نيست * بمانند راى تو خود نيل نيست ز گيتى هنرمند و خامش توئى * كه پروردگار سياوش توئى سياوش بيامد كمر بر ميان * سخن گفت با من چو شير ژيان بخواهد همى جنگ افراسياب * تو با او برو رو ازو برمتاب