عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
81
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
به تو رسيد خود را حفظ كرده باشى . و آنگاه زنانيرا كه بر او گرد آمده بودند امر بخروج داد و سياوش را احضار كرده گفت : اين زن عملى به تو نسبت ميدهد كه نه تنها باور نميكنم بلكه كوچكترين سوءظنّى به تو نميبرم زيرا ترا كه نزد او فرستادم ديدم در رفتن اكراه دارى فعلا آنچه بر تو گذشته است بگو . سياوش شرح ماوقع را من البدو الى الختم به او گفت . سودابه گفتهء او را تكذيب و مجدّدا او را متّهم ساخت . كيكاوس كه بدون دليل از قبول قول هريك از آنان ابا داشت دست سياوش را گرفته بوئيد ديد ابدا بوئى كه برساند بدن اين زن را كه آغشته بعطر است لمس كرده باشد ندارد پس سودابه را مورد عتاب قرار داده طرد و هواى كشتنش كرد . ولى نظر بعلاقهء مفرط و فرزندانى كه از او پيدا كرده بود و حقّى كه به گردن او داشت از خونش درگذشت و امر داد سياوش به منزل خود برگشته دم از افشاى اين ماجرى فروبندد . سودابه كه فهميد شاه قول او را قبول ننموده و ترسيد كه دلش يكباره از او سرد شود فرداى آن روز حيلهاى تازه انديشيد بدين تفصيل كه زنيرا كه حمل چهار ماههاى داشت احضار و مال فراوان به دو داد كه جنين خود را سقط كرده به دو دهد كه آن را به كيكاوس ارائه كرده وانمود كند كه از ضرب و شتم سياوش سقط كرده است . زن او را گفت : من از دردى كه موجب رضاى تو باشد نخواهم ناليد . پس داروى مسقط جنين را نوشيد و نصف شب دو طفل از او ساقط گرديد سودابه امر داد آن دو را در طشت طلائى نهادند و باز فرياد و فغان سر كرد و كنيزان را گفت : اطفالى را كه در اثر ضربات سياوش سقط شدهاند بهبينيد ! كنيزان نيز بفرياد و فغان پرداخته چنان غوغائى برانگيختند كه كيكاوس از خواب پريد و چون بنزد سودابه آمد او را با جامهء خونين در ميان بستر ديد كه دو جنين در طشتى در برابر اوست سودابه گفت تو گفتهء مرا رد و قول خصم مرا قبول كردى ولى وضع فعلى من دالّ بر حقيقت گفتار من است . كيكاوس متحيّر بخوابگاه خود بازگشت ولى از كثرت اضطراب و قلق تا سپيدهدم نخفت بامدادان منجّمين و ساحران و مغان را طلبيده طشت محتوى دو جنين را به آنان ارائه كرد و امر داد كه در اين باب تعمّق كرده محقّق دارند كه اين دو جنين