نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

83

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

در جهان چون يكى زيان بيند * آن زيانست ديگرى را سود شيوهء روزگار و حكم قضا * اين چنين بود و هست و خواهد بود جلال الدّين و شمس الدّين ايلتمش چون جلال الدّين قباچه را بشكست ، بجانب لهاوور شد ، و بدان ناحيت ، فرزندى از قباچه بر پدر برامده ، آن خطه را متصرف گشته بود ، جلال الدّين آن ناحيت را ، به شرط آنكه بنقد مالى بوى پردازد ، و هرساله نيز مبلغى به خدمت فرستد ، همچنان بر او مقرّر ساخت ، و از انجا بسيبستان رفت ، و فخر الدّين سالارى ، كه از جانب قباچه والى آن جايگاه بود ، شيوهء اطاعت گزيد ، و خواهى نخواهى ، مفاتيح ملك و خزائن را ، بجلال الدّين تسليم كرد ، و وى مالى برداشته ، بر همراهان خويش بپراكند ، از ان پس آهنگ اوچه ، و آنجا را روزى چند محاصرت كرد ، و از دو گروه خلقى بسيار بقتل امد ، سپس مردم آنجا با وى بمالى مصالحت جستند ، و وى آن خواسته بستد و بصوب خانسر شتافت و راى " يعنى ملك آنجا " كه از پيروان و انصار ، و متمسّك بطاعت و شعار شمس الدّين ايلتمش بود ، باستقبال بيرون امد ، و جلال الدّين آسايش از رنج سفر ، و تحمّل شدايد و خطر را ، در آن خطّه رحل اقامت افكند ، و بناگاه خبر رسيد ، كه شمس الدّين ايلتمش ، با لشگرى سنگين كه حمل آن بر پشت زمين دشوار ايد ، و غبارش روزن هوا بينبارد ، آميخته از سى هزار سوار ، و صد هزار پياده ، و سيصد پيل سياه آهنگ وى دارد " ن " هست گنجشك را اگر پر و بال * بر سپهر برين پرد ز زمين باز را گرنه بال و پر باشد * بر زمين افتد از سپهر برين جلال الدين پايدارى از دست نداده ، برابر شتافت ، و جهان پهلوان ازبك به اين را ، كه از مردان كارزار و شجاعان روزگار بود ، در مقدّمه بحرب وى گسيل داشت ، و در اثناى طريق ، يزك سپاه شمس الدّين ايلتمش ، از پس پشت جهان پهلوان درامد ، و ازبك به اين در ميان عسكر شمس الدّين افتاد ، و بر گروهى از انان حمله برده ، بعضى را مقتول و برخى را مجروح ساخت ، و تنى از انان را بدرگاه جلال الدّين حاضر كرد ، كه وى را از كثرت جمع ، و انبوه لشگر مخالف بياگاهانيد ، و اندكى بعد ، رسول شمس الدّين ايلتمش ، بطلب مصالحت ، و ترك منازعت و مخالفت ، به خدمت جلال الدّين رسيده ، پيغام اورد ، كه شمس الدّين گويد بر من پوشيده نيست كه ترا دشمن چيره‌دست ، و خصم دين در پيست ، و تو اينك پادشاه و پادشاهزادهء مسلمانان باشى ، و من خود روا ندارم ، كه با روزگار بدشمنى تو دستيار ، و حوادث را در نبرد تو پايمرد باشم ، و چون مى را نسزد ، كه بر روى