نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
79
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
چنگيز از كار جلال الدّين بپرداخت ، سپاهيان خلج را ، كه از درگاه وى دور گشته ، و بر فراز جبال ، و شكاف كوهساران جاى گزيده ، يا در بيشهها نهان شده بودند ، از فراز بر نشيب ، و از درون بيرون اورد ، و با آنان كرد آنچه كرد ، اعظم ملك بقلعهء دروده پناه برد ، آن نيز بمحاصرت گشوده گشت ، و وى بزيانكاران ديگر پيوست ، بارى ضياء الملك عالى الدّين محمد بن مودود عارض نسوى ، كه وى را دودمانى شريف و گوهرى پاكيزه ، خوئى ستوده ، و دستى گشاده بود ، مرا حكايت كرد كه خود را در ان حادثه به آب افكندم ، و با شنا آشنا نبودم ، در آب فرو رفتم ، و بمرگ نزديك شدم ، آنگاه كه در دل آب ، بيخودانه دست و پائى ميزدم ، كودكى بر مشگى پرباد نشسته ديدم ، دست فرا بردم تا وى را غرقه گردانم ، و مشگ بستانم ، دريافت و مرا گفت ، اگر خلاص خويش خواهى ، و مرگ من نجوئى ، ترا نيز برنشانم ، و بساحل رسانم ، سخنش پذيرفتم ، و هردو بسلامت بر كنار امديم ، از ان پس چون خواستم كه احسان وى را ، پاداشى نيكو دهم ، با اينكه نجاتيافتگان ، از ان بلاى بىامان ، اندكى بيش نبودند ، ويرا هرچه بيشتر جستم ، كمتر يافتم . گذار جلال الدّين از آب سند و گزارش سال ششصد و نوزده چون جلال الدّين بكنار آب سند رسيد ، راه گريز از هردر بسته ديد ، و بلا از همه سو پيرامون نشسته ، از پس شمشير خونريز ، و در پيش درياى موجانگيز ، همچنان با سلاح ، اسب خويش به سينه بر اب زد . و بقدرت و حفظ خداى از چنان رودى بزرگ بگذشت ، و اين مركب تا هنگام فتح تفليس با وى ، و از ركوب معاف بود ، درين هنگام ، چهار هزار كس از لشگر جلال الدين ، " سيصد آنان سوار " كه از دشمن جان بدر برده بودند ، بدينسوى روى اوردند ، و سراسر پاى برهنه ، و پيكر عريان داشتند ، و چون مردگان ديگربار بفرمان خداى زنده گشته ، و در خاك خفتگان از گور بيرون شده ، و در حسابگاه قيامت حاضر امده مينمودند ، و پس از سه روز ويرا بيافتند ، و به خدمت شتافتند ، چو موج رود ، شاه را با سه كس از خاصان درگاه ، قلبرس بهادر و فامقح « 1 » و سعد الدين على شربتدار " بناحيتى دور افكنده بود ، و خود آن ربودگان دشمن پرخاشجوى ، و خستگان تيغ آهنينروى ، از سلامت جلال الدّين آگاهى نداشتند ، و ازينروى چون گوسفندان چوپان گم كرده ، در ميان گرگان درنده در كار خويش سراسيمه و حيران ، انديشناك و سرگردان گشته ، و سر رشتهء تدبير از دست هشته بودند ، چون بوى پيوستند ، ديدار وى را عيد بداشتند ، و خود را زندگى تازه يافته ، و خلقى جديد پنداشتند ، در زره خانهء جلالى كسى بود ، بنام جمال زرّاد ، پيش
--> ( 1 ) : كذا فى الاصل