نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

56

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

ولايت عهد جلال الدّين منكبرتى و خلع قطب الدين ازلاغ شاه گفتيم كه از جانب شاهنشاه منصب ولايت عهد ، بقطب الدين ازلاغ شاه مفوّض بود ، چو باقتضاى زمان ، پيروى راى تركان خاتون در هرحال بنزد شهريار لازم مينمود ، چون بيمارى شاهنشاه در جزيره افزون ، و از گرفتارى مادر خويش آگاه گشت ، جلال الدّين و دو برادر وى ، ازلاغ شاه و آق شاه را كه در جزيره حاضر بودند ، بخواند و گفت ، همانا رشتهء سلطنت را تاروپود گسسته ، و پايهء سراى دولت ويران و شكسته گشته ، و دشمن را اسباب پيشرفت فراهم امده ، و درنده‌وار بر پيكر ملك دندان تيز كرده ، و چنگال فرو برده است ، و كس جز فرزندم منكبرتى خون من از وى نخواهد ، و من اينك ولايت عهد بوى ميسپارم ، و شما راست كه اطاعت وى واجب شماريد ، و از پيروى او دست نداريد ، اين بگفت و شمشير خويش بدست خود بر كمر جلال الدّين بست ، و از ان پس بيش از چند روز برنيامد كه روزش بسر امد ، و بجوار آمرزش پروردگار شتافت ، و همچنان داغ بر دل و اندوهناك ، در تنگناى خاك مكان يافت . حال خوارزم پس از تركان خاتون چون تركان خاتون خوارزم را خالى نهاده از ان شهر برامد ، و بدان جايگاه كسى كه ضابط امور و سائس جمهور تواند بود نهاد ، علىكوه دروغان ، كارپرداز خوارزم گشت ، و وى مردى خودكام و كشتىگير بود ، و بسبب دروغهاى بزرگ وى ، او را كوه دروغان ميخواندند ، و عامّه از بىتدبيرى و بيخبرى او بقواعد سياست ، و بىبهرگيش از لوازم رياست . فتادند در عقدهء پيچ پيچ * كه در حلّ آن ره نبردند هيچ و هيبت ملك برفت ، و اضطراب و بيتابى پديد امد ، نهان هرنهاد پيدا گشت ، و دوستى و يگانگى بدشمنى و بيگانگى كشيد ، و كينهاى نهفتهء مردم آشكار گرديد ، و اموال ديوان دستخوش ربايندگان ، و غنيمت يغماگران امد ، و چون اين كس ، براى وصول خراج ناحيتى فى المثل به صد هزار دينار رسيد مينگاشت ، و از ان هزار دينار بوى تسليم ميكردند ، خشنود ميگشت و چنان ميپنداشت ، كه آن وجه را ، از روى محبّت و هواخواهى بوى بخشيده‌اند ، تا آنكه پس از وفات شاهنشاه ، بعضى گماشتگان ديوان بخوارزم برگشته ، اموال دولت را بضبط اوردند ، و كوه دروغان بناچار تسليم و اطاعت گزيد ، چو شنيد كه شاهنشاه زنده ، و در برابر تاتارست ، و حال برين منوال بود تا جلال الدّين و دو برادر وى