نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
29
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
عراق عازم گشت . بر تخليهء ماوراء النّهر از وى مصمم امد و وى را بنسا فرستاد تا در انجا بماند ، و اين اختيار را سبب آن بود ، كه آنجا سرزمينيست گرمسير ، وباخيز و بيمارىانگيز پيوسته در ان تنها دردمند ، و خروش سوكواران بلند ، و تركان در ان ناحيت جز باندك زمان ، با رنج بسيار نتوانند زيست ، بارى تاج الدّين بلكا خان بيش از يكسال در نسا مقيم بود ، بر گردش ناخوش روزگار شكيبا ، و با سختى جانكاه زمانه بمدارا ، و آبوهواى آن ديار ، بخلاف عادت او را موافق و سازگار افتاد ، و حسن و جمال وى زيادت يافت ، و روز بروز كرم و سخاى وى افزونى ميگرفت ، و هركه بر وى بسلام داخل ميشد بانعام خارج ميگشت ، ازينرو خاصوعام شيفتهء وى گشتند و مهر وى چون جان در دل جاى دادند ، و چون شاهنشاه اين خبر بشنيد دانست كه مراد خويش از هلاك وى به زودى بدست نياورد ، جز آنكه پردهء وفا بر درد ، و طريق جفا بسپرد . بدين سبب كس فرستاد تا ( ن ) با تيغ جفا سرش ز گردن برداشت * زان سايهء مهر جانش از تن برداشت بس ديده كه در ماتم وى خون باريد * بس دل كه بسوز و درد شيون برداشت و كسى كه در آن فاجعهء شنيع حاضر بود ، مرا گفت كه ، بنزد ظهير الدّين مسعود بن منوّر چاچى ، وزير شاهنشاه در نسا ، نشسته بوديم ناگاه كسى آمده خبر داد ، كه جهان - پهلوان يعنى اياز تشتدار ، كه از تشتدارى بدرجهء ملكى ترقّى يافته و مقدّم ده هزار سوار و مخصوص قتل و اعدام بود ، با تنى چند برسيد ، وزير مذكور پنداشت كه اين بلا روى بسوى و گذر بكوى او دارد از انروى وى را دهشتى سخت فراگرفت ، و چنان بى خود گشت ، كه در وى از آثار حيات ، جز نفسى به شماره افتاده و در كار گسستن ، برجاى نماند ، سپس گفتند كه جهان پهلوان بسراى سلطنت فرود امده ، و ظهير الدّين و ديگر اعيان را احضار كرده است ، وزير مذكور برنشست و دست وى نيروى گرفتن لگام نداشت ، بوقت حضور جهان پهلوان توقيعى بوى بنمود ، چون بخواند از اضطراب براسود ، و ملك تاج الدّين بلكا خان را ، ببهانهء آنكه در امرى خطير از حضرت سلطنت ، بحضور وى نياز افتاده است ، بخواندند ، وى با طايفهء از خاصان خويش حضور يافت ، و او را بنهانخانهء بردند « 1 » . . . سروى بر دست بيرون امد ، جهان پهلوان آن سر در توبره نهاده هم بهنگام بازگشت ، و از گنجينهء بلكا خان ، گوهرى در بزرگى و بها بىنظير ، بخزانهء شاهنشاه فرستادند ( ن ) اف برين روزگار بىفرياد * كه ز دامش نگشت كس آزاد بر سر كشته لحظهء نگريست * نه ز جورش كشنده ايمن زيست شد بسى جان به مهر وى ناچيز * سودى از وى به كف نيامد نيز ديگر آنكه برهان الدّين محمد بن احمد بن عبد العزيز بخارائى مشهور بصدر جهان
--> ( 1 ) : عبارت متن ، فاذا ببعض الزنود ؟ قد خرج و رأسه بيده .