شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 88
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
از مغان بدان مقام دوانيده بودند بر ما تاختند ، هر كه بيدار شد و چهارپا بدست آورد سر برد و بر كوهى يا در درّهاى گريخت ؛ مرا بگرفتند و تا بدان جا كه سواران ديدند آوردند ، تاريكى شب را وقايهء عصمت خود ساختم و بشكاف ديوارى پناه آوردم ، و ديگر از احوال خوارزميان آگاهى ندارم . صاحب فرمود كه : چهار هزار مرد خوارزمى زبون هفتصد مرد تتار گردند عارى بزرگ باشد . پيرزن جواب داد كه : اگر كلاهى مغلى در ميان هزاران سوار خوارزمى اندازيد جمله متفرّق گردند ، رعب مغل در دل خوارزمى چنان نشسته است ( مختصر سلجوقنامهء ابن بيبى 190 تا 191 ، الأوامر العلائيّه 432 تا 434 ) . سلطان علاء الدّين خوارزميان را بنواخت و ارزنجان را به قير خان و اماسيه را به بركت و لارنده را به كشلو سنگم و نگيده را به يلان نوغو به حكم إقطاع ارزانى داشت ( مختصر سلجوقنامه 191 تا 192 ، و الأوامر العلائيّه 435 ) . قير خان و ديگر امراى خوارزم به حكم كينهاى كه از ملك غازى و بدر الدّين لؤلؤ و ملك منصور صاحب ماردين ، بواسطهء بىآرزمى كه بر سلطان مغفور جلال الدّين در وقت استنجاد ببلاد ايشان نموده بودند ، تا بدان واسطه در دام بلا و فنا گرفتار آمد ، داشتند در آن ممالك تاختن بردند ( در سال 630 ) و جمله ديار را تا در سنجار بقتل و سبى و حرق و نهب خراب كردند و چندان مال و اسباب و ذرارى و جوارى و مواشى آوردند كه صحرا و كوه از حمل آن بستوه آمد ( الأوامر العلائيّه 451 ) . در سال 634 سلطان علاء الدّين كيقباد درگذشت و پسرش غياث الدّين كيخسرو بر تخت سلطنت نشست ، و از رجال دربار او سعد الدّين كوپك نام استيلا و تسلّطى داشت ، ساير امرا و بزرگان را از ميان مىبرد ، از جمله قير خان را بخبث او مقيّد گردانيده به زمند و فرستادند . باقى امراء خوارزم وحشت زده روى بديار شام نهادند ( ظاهرا 635 ) ؛ چون به حضرت سلطنت اين معنى عرض داشتند