شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 70
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بيشتر روشن مىشود . يكى از اسباب شكست كار او چنان كه مؤلّف مىگويد اين بوده است كه در جزء لشكر پدرش كه به خدمت او درآمدند جمعى خلج و تركان غير مسلمان بودند كه از براى غارت و غنيمت مىجنگيدند و بر سر غنيمت با تركان خوارزمى نزاع كردند و از لشكر او جدا شدند و چنگيز توانست دستههاى جدا را يك بيك مغلوب سازد ( 107 تا 108 ) ؛ اين قضيّه و بعضى وقايع ديگر ( مثلا وقتى كه از راه حسن نيّت مىخواست از غارت خلاط مانع شود ) نشان مىدهد كه هر چند طاقت شخصى داشت قوّت نفس و قدرت رياست نداشت و از عهدهء ادارهء ديگران برنمىآمد و ارادهء خود را بر سرداران ترك نمىتوانست تحميل كند . در وقعهء سند پيش سرداران ترك و خلج گريه كرد و موفّق نشد كه آنها را برگرداند ، و در مورد خلاط ناچار شد كه تسليم لشكريان خود شود و بگذارد آنجا را سه روز غارت كنند . در باب جلادت و جرأت او همهء مورّخين متّفقاند و حكايات و وقايعى كه ثبت كردهاند بر اين امر دلالت صريح دارد . در جهانگشاى جوينى آمده است « 29 » كه در كنار سند بعد از آنكه جوشن از پشت انداخته بود چتر خويش را در ربود و چوب آن را بدور افگند و اسپ خويش را در آب جهانيد و « با يك شمشير و نيزه و سپرى از آب گذشت و چون با كناره افتاد در شيب همچنان كنار كنار آب بيامد تا مقابل لشكرگاه خود و مشاهده مىكرد كه خانه و خزانه و متعلّقان او غارت مىكردند ، و چنگز خان همچنان بر كنار آب ايستاده ؛ سلطان از اسپ فرود آمد و زين بازگرفت و نمد زين و قبا و تيرها با آفتاب انداخت و خشك مىكرد و چتر را بر سر نيزه كرد . تا نماز ديگر قرب هفت كس كه از آب با كنار افتاده بودند با او پيوستند و خيمهء خود
--> ( 29 ) ج 2 ص 142 ، آنچه در متن و حاشيه آمده است بر حسب ضبط نسخهاى خطى معتبر و قديم تصحيح و نقل مىشود .