شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 57
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بكرمان فرستاده ؛ در عهد ملك بهرامشاه ( 4 سطر پيش ديده شود ) در دؤم نوبت كه از ملك مؤيّد لشكر خواست در خدمت كريم الشّرق به بم آمد و در خدمت پادشاه و بزرگان دولت هر روز ورقى از اوراق حسن اخلاق باز مىكرد . . . بسبب اين سابقه فرزند او تاج الدّين على نيز بوزارت غياث الدّين پير شاه تعيين شده بود ( همين ترجمهء سيره ص 38 و 48 و غيره ، و جهانگشاى جوينى ج 2 ص 202 ) ، و باز بدين مناسبت نور الدّين منشى چون راه بازگشت بخراسان را بواسطهء هجوم و ايلغار تاتار مسدود ديد بكرمان رفت و به او كار دادند . جوينى در باب نور الدّين منشى مىگويد : پيوسته بشرب مشغول بود ، كمال الدّين اسمعيل اصفهانى با جمعى از ايمّهء اصفهان بامدادى به خدمت او شدند ، هنوز از خواب مستى برنخاسته بود ، اين رباعى را بنوشت و درفرستاد و ايشان بازگشتند : فضل تو و اين باده پرستى با هم * مانند بلندى است و پستى با هم حال تو به چشم خوبرويان ماند * كانجاست هميشه نور و مستى با هم و نور الدّين منشى راست در حقّ سلطان قصيدهاى كه مطلع آن اينست : بيا جانا كه شد عالم دگرباره خوش و خرّم * بفرّ خسرو أعظم الغ سلطان جلال الدّين و مرحوم قزوينى در حاشيهء همان صفحه ( ج 2 ص 153 ) از نسخهء ج نقل كرده است كه : نور الدّين منشى چون بر اين رباعى مطّلع شد و مطالعه كرد در جواب اين رباعى بگفت : چون نيست بلنديت ز پستى خالى * خواهد شدن از تو دور هستى خالى خواهم كه چو چشم و زلف خوبان نشوى * يك دم ز پريشانى و مستى خالى حكايت مست بودن منشى و به زيارت او آمدن شاعر ( بدون ذكر نام او ) و سرودن رباعى ، در تاريخ گزيده هم هست ( چاپ عكسى ص 495 ) . امّا آنچه