شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 48

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بوده است ، و ما در تعليقات ، و نيز سابقا در اين مقدّمه ، روشن كرده‌ايم كه خرندز جزء ناحيهء زيدر ، و آن از نواحى نسا بوده است . و از نور الدّين منشى مجموعهء منشآتى بدست اين بنده آمده است ( كه عن قريب بتفصيل معرّفى خواهد شد ) بنام وسايل الرّسايل كه دران وى نيز چيزى از زادگاه و خاندان و احوال شخصى خود ياد كرده است و ازان معلوم مىشود اصل و منشأ او از ديه كركن رخ از محال نيشابور بوده و پسر تاج الدّين على بن ابى المعالى كريم الشّرق بوده است . اسم اين نور الدّين چه بوده است من ندانستم ، چونكه در هيچ مأخذ قديم آن را نيافتم ، و آنها كه او را نور الدّين محمّد گفته‌اند نام محمّد را از اسم شهاب الدّين برداشته و به او اطلاق و الحاق كرده‌اند ، در مجموعهء منشآت خود جز نور منشى چيزى نياورده ، و يك بار از يك نفر « نور الدّين محمّد تغمّده اللّه بالرّحمه » ياد كرده است ( نسخهء قونيه 152 رو ) كه واضح است شخصى غير خود او مراد است . تاج الدّين على پسر كريم الشّرق در اواخر سال 624 يا اوايل سال 625 بدست براق حاجب در كرمان كشته شد ( ترجمهء سيره 176 / 12 ) ؛ نور الدّين منشى تا آن زمان ظاهرا در دستگاه غياث الدّين پيرشاه برادر جلال الدّين مينك برنى بوده است و سلطان و خداوندى كه او در نامه‌هاى خود ذكر مىكند گويا همان غياث الدّين باشد كه خود را جانشين بحقّ سلطان محمّد خوارزمشاه مىدانسته است و ديگران هم كه در خدمت او بوده‌اند طبعا وى را سلطان خويش مىشناخته‌اند ؛ و خواجهء جهانى هم كه در اين نامه‌ها مذكور است به احتمال قوى همان تاج الدّين پسر كريم الشّرق است كه پدر خود او و وزير غياث الدّين بوده است و بقاعدهء وزيران سلاطين خوارزمشاه بدين لقب خوانده مىشده . اگر نور الدّين پس از مقتول شدن پدرش و از ميان رفتن غياث الدّين خويشتن را بدستگاه جلال الدّين بسته باشد و در ديوان او داخل شده يا جزء اطرافيان شرف الملك درآمده باشد توان گفت كه دو سه سالى با شهاب الدّين خرندزى