شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

365

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه سوداى تغلّب و استيلا در سر مىپخت از براى آنكه امراى ديگر را يك بيك نابود كند از حسام الدّين قير خان شروع كرد و در حقّ او نزد غياث الدّين كيخسرو بد گفت تا فرمان حبس او را گرفت و او را مقيّد كرده بقلعهء زمندو فرستاد ، و قير خان آنجا بمرضى مزمن مبتلا گشته درگذشت . ساير خوارزميان بخونخواهى او شورش كردند و با لشكر روم جنگيدند ، ولى بعد از انكه غياث الدّين كيخسرو سعد الدّين كوپك را بقتل رسانيد اطاعت و متابعت سلطان را قبول كردند و سرزمينهاى اطراف حرّان و رها و رأس العين و غيره كه گرفته بودند جزء ديار سلطان روم شد و بر سبيل إقطاع به خود ايشان واگذار گرديد . 158 / 7 جوى سپيد ، همانست كه سفيد رود مىگوئيم و پس از گذشتن از ميانه به سمت مشرق رو به گيلان مىرود و مردم بعضى نقاط آن را قزل اوزن مىنامند . 158 / 8 طلب ، جمع آن : أطلاب ، « بقول مقريزى كلمه‌ايست كردى و بر امير فرماندهى اطلاق مىشود كه يك لواى پيچيده دارد و يك شيپور كه بر حسب حاجت آن را مىدمند ، و تحت امر خود دويست يا صد يا هفتاد سوار دارد . اين اصطلاح در زمان صلاح الدّين ايّوبى و جانشينان او در مصر و شام پذيرفته شد و در آنجا به معنى گروهى كمابيش متعدّد سپاهى به كار رفت كه تحت فرمان يك صاحبمنصب بلندمرتبه باشد ( يك باتاليون ) ؛ رجوع شود به تاريخ مماليك ، نشر و ترجمهء كاترمر ج 1 قسمت ى ص 34 ، ج 1 قسمت دو ص 271 ؛ در فاكهة الخلفاء ص 167 س 19 و دو سه جاى ديگر نيز به آن ميتوان برخورد » ( از ذيل بر قواميس عرب تأليف دزى ج 2 ص 51 ) . در فرهنگ رشيدى ( چاپ طهران