شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
301
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
شيخ الشّيوخ ( بزرگ همهء خانقاههاى صوفيّه ) داشت و تأليفات بسيار در عرفان و تصوّف از وى در دستست كه از همهء آنها مهمتر عوارف المعارف است . اين فرستادن شيوخ صوفيّه به سفارت بنزد پادشاهان از رسوم اين عهد بوده است ، و شهاب الدّين وقتى ديگر به رسالت بنزد علاء الدّين سلجوقى نيز فرستاده شد ، و نجم الدّين رازى را نيز به رسولى فرستادند ( 189 / ح ) . امّا آنچه شهاب الدّين نسوى در اين كتاب راجع بشيوهء پذيرائى خوارزمشاه از سهروردى گفته است مغاير گفتهء خود سهروردى است كه سبط ابن الجوزى در مرآة الزّمان ( حوادث سال 614 ) نقل مىكند . او گفته بوده است كه در همدان بلشكرگاه او رسيدم ، مرا بحضور خواست . در خيمهء بزرگى داخل شدم كه دهليز و شقّهء آن اطلس بود و طنابها از ابريشم و در ان دهليز شاهان عجم بودند در طبقات مختلف ، از آن جمله صاحب همدان و صاحب اصفهان و صاحب رى ؛ از آنجا داخل خيمهاى ديگر شدم آن هم از ابريشم ، و در آن دهليز شاهان خراسان مثل صاحب مرو و نيشابور و بلخ بودند ؛ سپس بخيمهء سوّمى درآمدم كه شاهان ماوراء النهر در دهليز آن بودند . از اين سه خيمه كه گذشتم خرگاه بزرگى زرباف بود و سجاف آن مرصّع به جواهر بود و خوارزمشاه در آن خرگاه بود ، كودكى تازه چند موئى بر صورت او روئيده ، بر تختى ساده نشسته و قبائى بخارائى كه پنج درهم بيش نمىارزيد بر تن كرده و پاره چرمى يك درهمى بر سر نهاده ؛ سلام كردم جواب مرا نداد ، و فرمان نشستن نيز نداد ؛ شروع به خواندن خطبه كردم و شرحى در فضيلت بنى عبّاس گفتم و زهد و تقوى و پرهيزگارى و ديندارى خليفه را توصيف كردم ، و ترجمان سخنان مرا براى او تكرار مىكرد . چون گفتار من به پايان رسيد خوارزمشاه به ترجمان گفت : به او