شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

279

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

او را در پى كردند ، و دو سوار در وى رسيد و بر دست وى كشته شدند ، و باقيان از ظفر اميد قطع كردند و بازگشتند . آنگه سلطان بر كوه رفت و كردان راهها را بسته بودند ، و او را گرفتند و غارت كردند . و چون خواستند كه بكشند با بزرگ ايشان * گفت : من سلطانم ، در كار من شتاب مكن ، بعد از ان تو مخيّرى ، خواهى مرا پيش ملك مظفّر شهاب الدّين غازى بر ، او خود ترا بجايزه غنى كند ، و اگر خواهى مرا ببعضى از شهرهاى من برسان تا ملكى شوى . آن مرد در رسانيدن او ببعضى از بلاد رغبت كرد ، و او را پيش قوم و قبيلهء خود برد ، و پيش زن خود گذاشت و رفت كه اسپان خود را از كوه بياورد . و در اثناى غيبت او كردى دون بيامد حربه‌اى در دست ، بزن گفت : اين خوارزمى كيست ؟ چرا او را نمىكشيد ؟ گفت : شوى من او را امان داده است و دانسته كه سلطانست . كرد گفت : چگونه باور داشتيد كه او سلطانست ؟ مرا بأخلاط برادرى كشته شد كه به از وى بود . پس حربه بر وى زد و بيك ضربه روح او را بفردوس رسانيد . آن بدبخت لعين حقّ مقدم او را چون رعايت نكرد ، و دم حرام او را بر زمين ريخت . پس روزگار جامهء بقابر خود بچاك كرد ، و بند حوادث گشوده شد . علم دين نگوسار و بناى اسلام * خراب و دمار « 1 » گشت . ابرى كه اهل دين شيم بوارق او كرده توقّع مطر داشتند ، و احزاب كفر خوف و صواعق [ او ] ديده بجان در خطر بودند ، گشوده شد . آرى ، بسا وقايع كه در اقاليم جهان بر بسيط ربع مسكون بوى رسيد ، و او از انياب منايا و اشداق بلايا خلاص يافت ، و اكنون كه قضا رسيد هلاك اسد ؟ ؟ ؟

--> ( 1 ) - شايد بهتر اين بود كه گفته باشد « دچار خراب و دمار گشت » .