شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
269
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
اشرف انجاد نخواهد كردن ، سلطان از اسعاد او اميد قطع كند كه او از مصر وقتى رجوع خواهد * كردن كه كار سلطان با تاتار يكسو شده باشد . پس مرا به ملك مظفّر شهاب الدّين غازى « 1 » فرستاد كه او را با لشكرى كه در حوالى دارد حاضر كنم « 2 » ، و گفت كه : با حضور ايشان به ملك اشرف احتياج ندارم . آنگه گفت كه : به ملك غازى بگوى تا معاضدت و مساعدت من بجاى آرد ، و حقيقت داند كه اگر مرا نصرتى باشد او را ممالكى دهم كه امارت اخلاط ، كه از طرف اشرف و برادران دارد ، در جنب آن محقّر نمايد . در وقت حضور خانان و [ اميران ] رسالت بيش ازين نبود ، و چون خلوت شد گفت : ما هيچ شكّ نداريم كه ازيشان ما را مددى نخواهد بودن ، امّا اين جماعت تركان و امراى لشكر طمع در چيزى مىكنند كه هرگز نخواهد شدن ، و بكواذب ظنون از حرب زبون تقاعد مىجويند و بدين طمع تدبيرهاى ما را مشوّش كردهاند . پس جهت اين ترا در اين رسالت اختيار كردم كه [ چون بازگردى حامل آن ] خبر باشى كه بعد از ان رجا نباشد ، و اميدوارى * نماند « 3 » بياورى ، تا اتّفاق كرده باصفهان رويم ، چه انتعاش و ارتياش جز در آن خطّه متوقّع نيست . و پيش از توجّه من شش هزار مرد جريده فرستاده بود كه خرتپرت و ارزنجان و ملطيه را غارت كنند . چندانى غنايم آوردند كه بيست سر گوسفند بدينارى مىفروختند ؛ و غرض از اين جمله انتقام بود از سلطان علاء الدّين كيقباد كه دم بدم كتب و رسل مىفرستاد و او را بر قصد خلاط و ملك اشرف
--> ( 1 ) - پسر الملك العادل ابو بكر بن ايوب . ( 2 ) - به او پيغام هم داده بوده است كه صاحبان آمد و ماردين را نيز همراه بياورد . ( 3 ) - در اصل : نمايد .