شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
252
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 81 ] ذكر حال شمس الدّين طغرائى بتبريز در اين مدّت ذكر او رفته است كه در رقاب و اموال اهل تبريز متحكّم بود ، و ولاء او با دلها چون گوشت با پوست ملتحم . پس هيبت و ناموس سلطنت چون رفت عامّهء تبريز بر در او حاضر شدند ، و طوع و رغبت نمودند ، و اوامر و نواهى او را مستمع شدند . آنگه جماعت عامّه بقتل اتباع خوارزميان و تقرّب بتاتار اهتمام كردند ، و مىخواستند كه تشفّى احقاد و اوتار كنند . * و بهاء الدّين محمّد بن شير باريك كه بعد از نكبت طغرائى سلطان او را آنجا وزير كرده بود با عامّهء شهر در اين باب اتّفاق كرد ، و او از جملهء عوامّ شهر بود . طغرائى ايشان را تمكين نداد ، و از آن فساد منع كرد ، و اوباش را از نهب و غارت و اراقت دماء دفع كرد . تا در بعضى از روزها عوامّ بر يكى از خوارزميان كه مردى موذى بود تاختند ، و او را بقتل آوردند . طغرائى بنفس خود بيرون آمد ، فرمود تا دو سر را از اوباش قطع كردند و در راه انداختند ، و فرمود تا منادى كردند كه : هر كه ستر حشمت به درد ، و بر سلطان كه راعى امّت و ولىّ نعمتست هجوم كند ، جزاء او بر اين وجه باشد . پس خونها [ كه ] در ساير بلاد هدر خواست شدن بتدبير او در تبريز محقون ماند ، و اموالى كه منضّد و مخزون همه محروس و مصون شد . و در نگهداشت تبريز و تبرزيان و حراست عامّه بأقصى الغاية رسيد ، و همه را بحفظهء رجال و ابطال مشحون كرد . و نامهء او بىانقطاع بر اختلاف حالات بسلطان مىرسيد . و اين مكارم اخلاق علاوه بود كه اسباب مجد و سياست او را